عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
355
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
گيرد « 1 » . روزى سلطان عز الدين با امرا و نواب به زيارت مولانا آمده بودند ، مولانا اجازهء ديدار نداد « 2 » روزى ديگر همين سلطان به زيارت مولانا آمده بود ، چنان كه بايد مولانا به وى التفات نكرد سلطان به عادت آن زمان از مولانا خواست تا به دو پندى دهد . فرمود كه : " چه پندى دهم ، ترا شبانى فرمودهاند ، گرگى مىكنى ، پاسبانيت فرمودهاند ، دزدى مىكنى . رحمانت سلطان كرد ، به سخن شيطان كار مىكنى . همانا كه سلطان گريان بيرون آمد . . . . . . « 3 » سلطان ركن الدين پنج هميان زر « 4 » براى مولانا ارسال كرده بود ، دستور داد بيرون ريزند تا هركه خواهد برگيرد « 5 » يكبار پروانه از مولانا التماس كرد تا او را پندى دهد . مولانا مدتى در انديشه فرورفت و سپس سر برآورد و گفت : معين الدين ! شنيدهام كه قرآن آموختهاى . گفت : آرى . گفت : شنيدهام كه جامع الاصول احاديث را پيش شيخ صدر الدين خواندهاى . گفت : بلى . گفت : چون سخن خدا و رسول را مىخوانى و چنان كه شايسته است ، بحث مىكنى و مىدانى . از آن كلمات پند نمىپذيرى ، از من چگونه پند خواهى شنيد و به كار خواهى بست ؟ « 6 » . به نظر مولانا نام اميرى و وزيرى و پادشاهى در باطن مرگ و درد و احتضار است . انسان بايد بنده باشد و روى زمين چون سمندى رهوار راه بسپرد نه چون جنازهاى كه بر دوشش نهند و راهش ببرند « 7 » . او پادشاهى را كه هواى ايمنى خلق در سر ندارد و برعكس در صدد پايدار نگاه داشتن سلطنت است ، به خراسى مانند مىكند كه قصد خلاص خويش دارد و مىخواهد خود را از ضربهء شلاق برهاند
--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 135 - 133 . ( 2 ) همان كتاب ص 254 . ( 3 ) همان ، ص 444 - 442 . ( 4 ) در مناقب العارفين ، " سيم " ( 5 ) مناقب العارفين ، ص 389 ( 6 ) همان كتاب ، ص 165 ( 7 ) مثنوى ، ششم ، ص 289 ، ب 325 - 324 .