عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
321
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
چون درهها اندر هوا ، خورشيد ايشان را قبا * بر آب و گل بنهاده پا وز عين دل بر كرده سر در موج درياهاى خون بگذشته بر بالاى خون * وز موج وز غوغاى خون دامانشان ناگشتهتر در خار ليكن همچو گل ، در جنس ليكن همچو مل * در آب و گل ليكن چو دل ، در شب و ليكن چون سحر بارى تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان * مستى خوشى از راحشان فارغ شده از خير و شر بس كن كه هر مرغ اى پسر خود كى خورد انجير تر ؟ * شد طعمهء طوطى شكر وان زاغ را چيزى دگر " « 1 » * * " اينك آن مرغان كه ايشان بيضهها زرين كنند * كرّهء تند فلك را هر سحرگه زين كنند چون بتازند آسمان هفتمين ميدان شود * چون بخسبند آفتاب و ماه را بالين كنند ماهيانى كندرون جان هريك يونسى است * گلبنانى كه فلك را خوب و خوبآيين كنند دوزخآشامان جنت بخش ، روز رستخيز * حاكمند و نى دعا دانند و نه نفرين كنند از لطافت كوهها را در هوا رقصان كنند * وز حلاوت بحرها را چون شكر شيرين كنند جسمها را جان كنند و جان جاويدان كنند * سنگها را كان لعل و كفرها را دين كند
--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ص 270 - 269 .