عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

313

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

نمىداند بلكه همه اوست اگر انسان انسانيت خود را ادراك كند ، به او بدل مىشود . يك روز بر سر راه خود ، جوانى را پاى چوبهء دار مىبيند . پيش مىرود و فرحى خود را بر جوان مىپوشاند و دور مىشود . جلادان آن جوان را كه مولانا به حمايتش برخاسته بود به دار نمىزنند و ماجرا را به اطلاع سلطان مىرسانند . جوان بخشوده مىشود . اين جوان ثريانوس نام داشت و رومى بود . شخصى را كشته بود . ياران مولانا جوان را به حمام بردند و از آنجا يكسره به مدرسهء مولانا آوردند . مولانا به ابتداى نام وى علاء الدين افزود . و علاء الدين ثريانوس از بركت نظر عنايت و حيات‌بخش مولانا به جايى رسيد كه مشايخ كبار در تقرير معرفت و سير او حيران ماندند . ثريانوس ، مولانا را خدا خطاب مىكرد . از وى پرسيدند : چرا چنين گويى ؟ جواب داد : چه كنم كه مقامى والاتر از خدا نيست . اگر بود مولانا را بدان نام مىخواندم « 1 » . كار اين ثريانوس در بيان اسرار معرفت چنان شد كه تشيع كردند و به محكمه كشاندندش . قاضى پرسيد : تويى كه مولانا را خدا مىخوانى ؟ گفت : حاشا و كلا ، من مولانا را خدا آفرين مىخوانم . سپس در برابر هيئت قضات به سخنان خود چنين ادامه داد : مگر نمىبينيد كه مرا چگونه آفريد ؟ گبرى بودم بعيد و عنيد . عرفانم بخشيد و عالم گردانيد و عقلم داد و خدا دانم كرد و از تقليد خدا خوانى به تحقيق خدا دانى رسانيد . . . . . تمام دانشمندان و فقهاء خجل و شرمسار گشتند . چون ماجراى فقها و قاضى را به مولانا عرض كرد ، تبسم فرموده گفت كه : بايستى گفتن به قاضى كه واى بر تو اگر خدا نشوى « 2 » . مولانا به ثريانوس كه وراى اديان جاى دارد ، مىگويد : اگر از تو بپرسند كه مولانا كه بود . جواب ده كه نبينى و نشنوى . يعنى نه عظمت او را توانى ديدن و نه اسرار او را توانى شنيدن . بعد از آن فرمود كه ده من نان را خائيدن و در

--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ص 274 - 273 . ( 2 ) همان ، ص 276 - 275 .