عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
307
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
يكىام ؟ گفت : گفتهام . آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد . مولانا بخنديد و گفت : ما با اين نيز كه تو مىگويى هم يكىام . . . . . . " « 1 » مولانا وقتى شنيد كه واعظى بر منبر از مسيحيان سخن مىگويد و اين معنى را تقرير مىكند كه : لله الحمد و المنة و " الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا « 2 » كه حقتعالى ما را از زمرهء كافران نيافريد و ما را به همه حال بهتر از ايشان كرد . . . حضرت مولانا شكر خندهاى فرمود كه زهى بيچارهء ضالّ و مضلّ كه خود را برتر از وى گبران مىكشد كه دانگى از ايشان افزونم و بدان شاد مىشود و اعجاب مىكند و مباهات مىنمايد . اگر مردست تا بيايد و خود را به ترازوى انبيا و اوليا بكشد تا نقصان حال خود ببيند و كمال حال مردان بداند " « 3 » روزى جماعتى سياهپوش و پاپاس با مولانا مصادف شدند . ياران چون ايشان را ديدند ، گفتند كه چه مردم سياهپوش و تاريكى هستند . مولانا فرمود كه : در كل عالم از ايشان سخىتر مردم نيستند كه دين اسلام و پاكى و طهارت و انواع عبادت را در دنيا ايثار ما كردند و در آن عالم هم از بهشت مخلد و حور و قصور و ديدار ملك غور ايشان را نصيبى نيست " « 4 » . كشيشى از شهر استانبول ، يكى از مريدان مولانا بود « 5 » " روزى معمارى رومى در خانهء خداوندگار بخارى مىساخت ، ياران بطريق مطايبه با وى گفتند كه چرا مسلمان نمىشوى كه بهترين دينها دين اسلام است . گفت : قريب پنجاه سال است كه در دين عيسىام ازو مىترسم و شرمسار مىشوم كه ترك دين او كنم . از ناگاه حضرت مولانا از در درآمده فرمود كه سرّ ايمان ترس است ، هر كو از حق ترساست ، اگرچه ترساست با دين است . . . . . . " « 6 » .
--> ( 1 ) نفحات الانس ، چاپ تهران ، ص 461 . ( 2 ) قرآن كريم ، اعراف ( 7 ) ، آيهء 42 : و ستايش خداى را كه بر اين مقام راهنمايى كرد . ( 3 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 141 - 140 . ( 4 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 139 . ( 5 ) همان كتاب ، ص 38 - 136 . ( 6 ) همان ص 476 .