عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

306

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

دربارهء انسانها مولانا مىفرمود كه : " مردم را بالا بردن قوى مشكل است ، اما به سوى زير زود مىافتد " « 1 » سرتاسر حيات وى نمونه انسانيت بود . در اشعارش حالات مختلف روان انسانى را به صميمىترين وجه نشان داد . عقيدهء او از خودپرستى سرچشمه نمىگرفت بلكه از يك عشق عميق و پرمغز ناشى مىشد . محبت او بر تمام انسانها و همهء جانداران و بر تمام دنيا گسترده بود ، تحول درونى را با اين اصل آغاز كرده بود و از اين رو فراتر از باورها قرار گرفته بود . روزى حضرت مولانا - عليه سلام الله و تحياته - در مدرسه نشسته بود ، از ناگاه ملك‌الشعرا امير بهاء الدين قانعى كه خاقانى زمان بود ، با جماعت اكابر به زيارت خداوندگار درآمدند . بعد از مقالات بسيار و اجوبه و اسئلهء بىشمار قانعى گفت كه بنده سنايى را هرگز دوست نمىدارم ، از آنك مسلمان نبود . فرمود كه : چه معنى كه مسلمان نبود ؟ گفت : از براى آنك آيات قرآن مجيد را در اشعار خود تضمين كرده است و قوافى ساخته . حضرت مولانا به حدت تمام قانعى را درهم شكسته ، فرمود كه خمش كن . چه جاى مسلمانى كه اگر مسلمانى عظمت او را ديدى كلاه از سرش بيفتادى . مسلمان تويى و هزاران همچون تو . . . . . . " « 2 » مسلمان بودن يا نبودن سنايى ، قانعى را مدتى مشغول كرده بود . باز " روزى امير قانعى كه ملك‌الشعراى زمان بود ، از حضرت مولانا پرسيد كه سنايى مسلمان بود ؟ فرمود كه مسلّم بود و نوربخش مسلمانى بود . قانعى سر نهاد و رفت " « 3 » . مولانا سراج الدين قونيوى صاحب صدر و بزرگ وقت بوده اما با خدمت مولوى خوش نبوده . پيش وى تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكىام . چون صاحب غرض بود ، خواست كه مولانا را برنجاند و بىحرمتى كند . يكى را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود ، فرستاد كه بر سر جمعى از مولانا بپرس كه تو چنين گفته‌اى ؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان . آن كس بيامد و برملا سؤال كرد كه شما چنين گفته‌ايد كه من با هفتاد و سه ملت

--> ( 1 ) مناقب العارفين ج 1 ص 436 . ( 2 ) همان كتاب ج 1 ، ص 221 . ( 3 ) همان كتاب ، ص 322 .