عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
289
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
كسب كرده بودند ، مقيد خواهند شد و در عالمى ايجاد شده از صور مثالى افعال خود كه مانند تصاوير رؤيايى ، احساس در آن دخالت نخواهد داشت و عناصر در آن يافت نخواهد شد ، در خوشى يا الم به سر خواهند برد . مىبينيم كه مولانا ، وقتى انسان و انسانيت را مطرح مىكند ، عقيدهاى مثبت اظهار مىدارد ، اما اعتقاد به روح ، موجب مىشود كه نتيجهاى دوگانه يابد . جسم بعد از مرگ نيز در بوتهء هستى خواهد گداخت و باز به حيات خويش ادامه خواهد داد ولى روح به عالم علوى و به هستى مطلق خواهد پيوست . از بيان مولانا : عطشى كه در جان ماست ، از جذبه آب است . آب از آن ماست و ما هم به آب متعلقيم . از راه عقل آسمان چون مرد و زمين مانند زن است . چرا كه هر دانهاى كه آسمان بيفشاند ، زمين مىپروردش . اگر زمين سرد شود ، آسمان حرارتش مىبخشد و اگر زمين را خشكى فرا گيرد ، آسمان رطوبت نثارش مىكند و پيوسته همانند مردى كه در تلاش معاش بازارها را درمىنوردد سرگشته است . زمين كدبانويى مىكند . بچه مىزايد و شيرش مىدهد . . . . . پس زمين و آسمان را از هوشمندان شمار كه كار هوشمندان مىكنند . « 1 » اگر از باغ و آب و گل جدا شدى ، لقمهاى گشتى و به عالم حيات پاى گذاشتى ، اكنون غذا باش و به توش و انديشه بدل شو . اگر پيش از اين شيرهء نبات بودى ، اكنون شير بيشه باش . به خدا كه تو در ازل از صفات حق جدا شده بودى اكنون بار ديگر با همان چالاكى به عالم صفات باز گرد . تو از ابرها و آسمان و خورشيد آمدى ، به صفات بدل شدى و به آسمانها رفتى . به هيئت نور و باران فرود آمدى ، حال با صفات پاكيزهاى به عالم صفات مىروى . جزوى از خورشيد و ابر و ستارگان بودى ، اكنون به نفس و كردار و گفتار بدل شدهاى . هستى انسان از مرگ نبات مىزايد . اينجاست كه : " اقتلونى يا ثقاتى " « 2 » مصداق مىيابد .
--> ( 1 ) مثنوى ، سوم ، ص 251 ، ب 4411 - 4399 . ( 2 ) مصراعى است از حسين بن منصور حلاج . نگاه كنيد به : Louis Massignon : Les Diwan - d'AL - Hallaj , Paris , 1931 , P . 33 - 34 .