عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
276
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
پرسيد : چگونهاى ؟ بيمار گفت : دارم مىميرم . همسايه به قياس گفت : شكر ، غذا چه مىخورى ؟ بيمار گفت : زهر مىخورم . همسايه گفت : نوشت باد . پرسيد : كدام طبيب معالجهات مىكند ؟ بيمار پاسخ داد : عزرائيل . . . . « 1 » . كر پنداشت دل همسايهء بيمار را به دست آورده است و شادمان خانهء بيمار را ترك كرد . اين حال كسى است كه كارها را به قياس واگذارد . مولانا علم را دستخوش چنين قياسات و استدلالات منطقى و پندارها مىداند كه با نظامهاى ساختهء جهالت به ظهور رسيدهاند درحالىكه قياس و استدلال در نظر وى به منزلهء واسطهاى هستند كه نه براى خودنمايى ، بلكه براى دستيابى به حقيقت و سودمندى براى دنيا و ساكنان آن پديد آمدهاند : آن نحوى در كشتى از كشتيبان پرسيد : نحو مىدانى ؟ كشتيبان گفت : نمىدانم . گفت : واى بر تو ، نيمى از عمرت تباه شده است . كشتيبان ، اين پاسخ را خورد و دم نزد . اندكى بعد پارهاى ابر بر افق پيدا شد و روى آسمان را پوشانيد . طوفانى برخاست . بادبانها از هم گسيخت . تيركها درهم شكست . سرنشينان سراسيمه شدند . كشتيبان با خود گفت : زمان سؤال فرا رسيده است . استاد نحو را جست و نيشخند بر لب پرسيد : استاد عزيز ، تو شنا بلدى ؟ نحوى مضطربانه گفت : نه . كشتيبان پاسخ داد : واى بر تو كه اكنون كل عمر تو فنا خواهد شد « 2 » . اعرابىاى دو جوال بار بر شترى نهاده بود و مىرفت . در راه به عالمى برخورد كه با پاى پياده سفر مىكرد . عالم از اعرابى پرسيد : بار اين دو جوال چيست ؟ اعرابى گفت : در جوالى گندم و در جوال ديگر شن نهادهام . عالم گفت : چرا بار گندم را نصف نكردهاى تا بار شتر كمتر شود و شتر رهوارتر گردد ؟ عرب حق را به عالم داد و پرسيد : تو بااينهمه عقل و كاردانى وزيرى يا پادشاهى ؟ گفت : من نه وزيرم و نه پادشاهم . اعرابى گفت : با اين دانش بيكران ، بايد شخصيت مهمى باشى و مال و سرمايهاى داشته باشى . آخر چهكارهاى به داد و ستد چه كالايى مىپردازى ؟ گفت : اى عرب ، مىبينى كه من لخت و
--> ( 1 ) مثنوى ، اول ، ص 207 ، ب 3360 به بعد . ( 2 ) همان ، اول ، ص 175 ، ب 2835 .