عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

277

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

عورم و بدان كه به غذاى شب محتاجم . نه مالى دارم و نه مالك زمينى هستم . عرب تا اين جواب را شنيد ، گفت : از پيش من دور شو تا شومى تو دامنم را نگيرد . دانش بدشگونت را هم از من دور كن . گفتار تو براى مردم دنيا بدبختى مىآورد . اين دانشى كه براى خود تو فايده‌اى نداشته ، چگونه مىتواند به حال من مفيد باشد ؟ بگذار كه من به جوالى گندم و به جوال ديگر شن بار كنم . اى بزرگمرد ، اين جهالت من صد بار از حكمت تو بهتر است و حماقت من ، حماقت پربركتى است . . . . . « 1 » چنان كه از مثالهاى فوق آشكارا برمىآيد ، مولانا فلسفه را به دليل اتكاى آن به عقل و استناد آن به وهم ، كه سعادت انسانها را در عالم مادى - چنان كه در دنياى انديشه ، به دفع الوقت وامىگذارد ، نكوهش مىكند . بااين‌حال او كسى نيست كه فلسفهء اسلامى را پذيرا نباشد . بايد گفت : در عصر مولانا ، دنيا مركز عالم پنداشته مىشود اعتقاد به نه فلك ، چهار عنصر و مواليد سه‌گانه عقيدهء عام بود . علاوه بر اين‌ها ، مولانا در آثارش از اصول و اصطلاحات فلسفى عصر خويش مانند : عقل كل هيولا ، عقول افلاك و تجسد اعمال دنيا در آخرت بحث كرده است . ولى غرض وى از اين مباحث آن نيست كه به خواننده و شنوندهء آثارش ، عقايد فلسفى تعليم دهد ، بلكه از آنها براى ابلاغ اعتقادات اخلاقى و عملى بهره مىگيرد و از آنجا كه هدفى جداگانه دارد ، با فلسفه و فيلسوفان به معارضه مىپردازد . از نظر مولانا ، زمين و زمينيان وجود عينى دارند . آسمان به مثابهء سايبان است و جايگاه سير نيست . نمىتوان در آسمان به سير پرداخت ولى مىتوان روى زمين زندگى كرد . او مانند محيى الدين از " ارض سمسم " « 2 » سخن نمىگويد و به

--> ( 1 ) مثنوى ، دوم ، ص 425 ، ب 3176 به بعد . ( 2 ) چون خداوند ، آدم ابو البشر را از خاك آفريد ، از قالب وى خاكى مانده بود . خداوند از آن خاك خرما را آفريد . از اين رو خرما خواهر انسانهاست . خداوند بعد از خلق خرما ، از گلى به‌اندازهء كنجدى زمينى آفريد كه اگر آسمانها و عرش و كرسى و زمين خاكى را در ميانهء آن قرار دهند ، چنان مىنمايد كه دانه كنجدى -