عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

275

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

به خانه رفته بود . طوطى تنها بود ، ناگهان موشى از گوشه‌اى به در آمد و گربه‌اى براى گرفتن آن برجست . طوطى از ترس پريد و شيشهء روغن بادام را ريخت و شيشه‌هاى ديگر را شكست و در گوشه‌اى نشست . خواجه از خانه بازآمد . دكان و مسند خود را آغشته به روغن يافت . از غضب بر سر طوطى زد . طوطى كل شد و از ترس نطقش بسته شد . بقال از كرده پشيمان گشت ولى ندامت سودى نداشت . روزها گذشت . تغييرى در اوضاع ايجاد نشد . از قضا روزى قلندرى طاس از برابر دكان مىگذشت . طوطى تا آن سر بىموى قلندر را ديد ، بر سخن آمد و گفت : از چه اى كل با كلان آميختى * يا تو هم از شيشه روغن ريختى ؟ " « 1 » آرى قياس اين است . هركس به‌اندازهء خرد خويش به قياس عمل مىكند و به استدلال مىپردازد ولى نتيجه‌اى كه به دست مىآيد ، غالبا با واقع امر هيچ‌گونه علقه‌اى ندارد . مگسى خود را عنقاى دهر مىپنداشت . روى برگ كاهى شناور در بول خر نشسته بود . چون كشتيبانى دم به دم سر مىافراشت و مىانديشيد و مىگفت : من دربارهء دريا و كشتى خيلى چيزها خوانده بودم . اينك آن دريا و اين كشتى است و من بىگمان آن كشتيبان بىنظيرم . با آن بينش مگس ، دريا بايد چنان باشد . مؤول باطل‌انديش نيز چنين است . و هم او بول خر و خيالات او همان خس است « 2 » كرى مىخواست به بيمارپرسى رود . با خود گفت : با اين گوش گران سخنان آن بيمار را چگونه دريابم ؟ ولى بروم و از حركت لبان او قياسى گيرم و عيادتى از بيمار به عمل آورم . انديشيد كه : اول از بيمار مىپرسم : اى محنت‌كش حالت چطور است ؟ پاسخم مىدهد : الحمد لله بد نيستم . مىگويم : خدا را شكر ، غذا چه مىخورى ؟ مىگويد : آش يا شربت . مىگويم : نوش جانت ، كدام طبيب معالجه‌ات مىكند ؟ خواهد گفت : فلان طبيب . جواب مىدهم : طبيب مبارك دستى است ، بارها دست او را آزموده‌ايم . . . . پاسخها همه قياسى بود . ولى واقعيت برعكس شد . همسايه گران گوش به عيادت بيمار رفت ، از بيمار

--> ( 1 ) مثنوى ، اول ، ص 17 ، ب 247 ب بعد . ( 2 ) همان ، اول ، ص 67 ، ب 1082 به بعد .