عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
218
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
آرام حرف مىزدند و هيچكس به چشم و سيماى هم نگاه نمىكرد . در قونيه صداى هقهق گريه به گوش مىرسيد . آن روز وقتى پلكهاى خورشيد از هم باز مىشد ، مولانا جلال الدين چشمان پرنور خود را بر قونيهاى كه چهل و چهار سال نگريسته بود ، فروبست و به شمس خود ملحق شد ( يكشنبه پنجم جمادى الآخر 672 ه هفدهم دسامبر 1273 م ) مراسم تدفين : آن شب ، ياران آخرين خدمت را بهجا آوردند . روز بعد تابوت پيچيده بر فرجى مولانا از خانه خارج شد . ازدحام عجيبى بود . مردم براى حمل تابوت هجوم بردند محافظان براى راندن مردم ناچار دست به تيغ و چماق بردند . مردم شهر و روستا ، سر و پابرهنه مىكوشيدند تابوت را لمس كنند . همه گرداگرد تابوت چرخ مىزدند . راه گنجايش جمعيت را نداشت ، انبوه خلق براى لمس تابوت ، از كوچههاى فرعى چون سيل به شارع جارى مىشدند ، علما ، صوفيان ، اخيان ، فتيان ، رندان و رجال حكومت . . . مسيحيان ، كشيشان ، يهوديان ، خاخامها - خلاصه تمام انسانها - مولانا را بر فرق سر نهاده بودند . كشيشان مراسم مذهبى بهجا مىآوردند . خاخامها تورات مىخواندند . يكى از خام طبعان خواست مسيحيان و يهوديان را از شركت در مراسم منع كند . فرياد برآوردند كه : او مسيح ما بود ، او عيساى ما بود . ما راز موسى و عيسى را در او ديديم و يافتيم . او آفتاب بود و آفتاب همه جا را روشن مىكند . كشيش ديگر اشك چشمانش را با آستين پاك كرد و هقهقكنان فرياد زد : مولانا نان بود ، آيا گرسنهاى ديدهاى كه از نان بگريزد ؟ شيپورها و نىها و ربابها نواخته مىشد و مزهرها « 1 » به صدا درمىآمد . بانگ سنجها و نقارهها ، نغمهء سازها و نعرهها گوش فلك را كر مىكرد . گروهى نعرهزنان سماع مىكردند و گروهى فريادكنان بىهوش مىشدند . تابوت پيش
--> ( 1 ) مزهر : به دايرهء بدون زنگ گفته مىشود . زنگهايى را هم گويند كه به هر دو دست اندازند و بر هم كوبند .