عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

199

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

نقدينه را از جزيه گرد آورده و كاملا حلال است . مولانا فرمود آن اموال را به چلبى دهند . سلطان ولد گفت : ما وجه اخراجات نداريم و در خانهء ما هيچ نيست . هر نقدينه‌اى كه مىآيد خداوندگار به خدمت چلبى مىفرستد . پس ما چه كنيم ؟ فرمود : بهاء الدين ، و لله ، بالله و تالله اگر صد هزار زاهد كامل و متقى را بيم هلاك باشد و من قرصى نان داشته باشم ، آن را هم به حسام الدين چلبى مىفرستم « 1 » . روزى مولانا خدمتكارى را ديد كه زنبيلى بر دوش ، وسايلى به خانهء چلبى مىكشيد . فرمود كه : كاش من به جاى تو بودم و تو به جاى من بودى تا بدين خدمت مخصوص مىگشتم و در حال فرجى مبارك را بر او پوشانيد و عذرها خواست « 2 » . مولانا عادت داشت كه هر سال يك‌بار به آب گرم « 3 » سفر مىكرد و نزديك چهل روز آنجا مىماند . سالى بر عادت معهود به آب گرم رفته بود و در آنجا ديرى مانده بود . ناگاه مبشران غيبى به چلبى خبر رساندند كه فردا خداوندگار به مباركى خواهد رسيد . چلبى شكرانه‌ها داد و اصحاب در مرجگاه خان روزيه نزول كردند جهت مولانا خيمه‌اى گرفتند . مولانا چادر و به آمد رخويش رفت . چون چلبى خيمهء خداوندگار را ديد ، نعره‌زنان از اسب پياده شد و تعظيم كنان تا در خيمه آمد . مولانا پابرهنه از چلبى استقبال كرد او را در كنار كشيد . دست چلبى را گرفت و هر دو به خيمه رفتند « 4 » به گفتهء سپهسالار عنايتى كه خداوندگار به چلبى داشت ، به هيچ‌يك از خلفاى خود نداشت و رفتارش با وى چنان بود كه گمان مىرفت ، مريد اوست « 5 » واقعا سخنانى كه در ديباچهء مثنوى نقل شده است ، مىتواند مايهء حيرت كسانى باشد كه از طريقت عشق بيگانه‌اند . افلاكى نقل مىكند كه حسام الدين چلبى مذهب شافعى داشت . روزى در خدمت مولانا سر نهاد و گفت : مىخواهم كه من بعد اقتدا به مذهب امام اعظم ابو حنيفه كنم . از آن جهت كه خداوندگار ما حنفى مذهب است ولى مولانا كه آنى

--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 751 ( 2 ) همان كتاب ص 82 - 781 ( 3 ) احتمالا به آب گرم " ايليجه " مىرفته است . ( 4 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 760 - 759 ( 5 ) رسالهء سپهسالار ، ص 144