عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

200

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

در قيد مذاهب مقيد نمانده بود ، فرمود : نه ، نه ، صواب آن است كه در مذهب خود باشى « 1 » . اين نكته مسلم است كه حسام الدين علاوه بر زهد بيكران عارفى بود كه به فراسوى مذهب راه يافته بود . افلاكى حكايت ديگرى از سراج الدين مثنوىخوان نقل كرده است كه بازگفتن آن براى روشن شدن مطلب ضرورى است . حسام الدين چلبى عادتى شگرف داشت . پيش مردم بيگانه از حقيقت ، جماعتى را كه به فسق مشهور بودند ، عظيم مىستود و مىگفت : اين جماعت زاهدان عجيبى هستند و به تقوى و ديندارى شهره‌اند و طايفه‌اى را كه به زهد و صلاح و رعايت ظاهر منسوب بودند ، نكوهش مىكرد كه اين گروه فاسقند و مردمى نيك نيستند . ياران از اين كار حيرت مىكردند . يك‌بار اصحاب از مولانا پرسيدند كه چلبى حسام الدين چنين مىگويد . فرمود : حق آن است كه چلبى مىفرمايد . چه فاسقان را كه هر دم مدح مىكند ، بدان دليل است كه اگرچه در صورت ظاهر فاسق و بىادبند اما در باطن طاهر و مؤدبند ، حق تعالى را پيوسته نظر عنايت بر سر باطن بندگان است « 2 » باز در كتاب افلاكى مىخوانيم : بدان هنگام كه شمس الدين هنوز در قونيه بود ، چلبى محرم او و مولانا بود « 3 » در زمان مولانا او هم ارشاد مريدان را به عهده داشت ، هم خليفهء مولانا و هم شيخ خانقاه ضياء الدين وزير در قونيه بود . افلاكى ، از گفتهء نفيس الدين مطالب زير را نقل كرده است : چون شيخ خانقاه ضياء الدين وزير درگذشت ، تاج الدين معتز مصلحت چنان ديد كه خانقاه را به چلبى حسام الدين واگذارند و از سلطان فرمان گرفت . امير تاج الدين اجتماعى عظيم كرد و اجلاسى بىنظير ساخت . مولانا با جميع ياران برخاست و روانه شد . نفيس الدين گفت كه : در راه سجادهء حسام الدين را من بر دوش گرفته بودم ، مولانا آن را از من گرفت و خود بر دوش نهاد چون به خانقاه وارد شدند ، فرمود كه تا سجاده را بر صدر صفه گستردند . در اين اثنا اخى احمد

--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 759 ( 2 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 53 - 752 به تلخيص و تغيير اندك ( 3 ) همان كتاب ، ص 782