عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

159

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

نشد « 1 » همچنين افلاكى روايت مىكند كه مدتى بعد از مرگ علاء الدين ، مولانا يك‌بار به زيارت تربت والدش - بهاء الدين بزرگ - آمده بود ، بعد از نماز بر سر قبر علاء الدين رفت و از ملك الادبا مولانا فخر الدين معلم دوات و قلم خواست و روى مزار گچى فرزند نوشت : " و ان كان لا يرجوك الا محسن * فى من يلوذ و يستجير المجرم ؟ " * * * " پس كجا زارد ، كجا نالد لئيم * گر تو نپذيرى بجز نيك اى كريم ؟ " و فرمود كه : در عالم غيب ديدم كه خداوندم مولانا شمس الدين تبريزى ، با او صلح كرد و بر او بخشود و شفاعتش كرد و او نيز از جملهء مرحومان گشت « 2 » . باز در همان كتاب ، مشاهدهء غيبى حسام الدين چلبى عليه علاء الدين نقل شده است « 3 » بارى ، شفقت عميق و عالمگير مولانا كه بر جملهء انسانها و كائنات محيط بود ، رضا نداده است كه فرزندش در خسرانى ابدى بماند و اضطراب مداوم روحيش وى را به آن رؤياى غيبى سوق داده و او را به بيان آن كلمات واداشته است . مولانا در يكى از نامه‌هاى خود ، از علاء الدين مىخواهد كه از باغ برگردد و بر سر طلاب خود باشد و دهان بدگويان را ببندد و به بدگوئيها خاتمه دهد . عبارت : " افتخار المدرسين " در اين نامه نشان مىدهد كه علاء الدين مسند تدريس داشته است و علاوه بر آن روشن مىكند كه اگرچه علاء الدين در شهادت شمس دخالت داشته ، ولى اين دخالت بالفعل نبوده و قبل از مرگ از جانب پدر بخشيده شده است « 4 » . در اينجا روايتى ديگر دربارهء شهادت شمس را كه افلاكى از قول عارف چلبى نقل كرده است خواهيم آورد : روزى عارف چلبى ، با علاء الدين قيرشهرى

--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 686 ( 2 ) همان ، ج 1 ، ص 523 ( 3 ) همان ، ج 2 ، ص 766 - 765 ( 4 ) مكتوبات مولانا جلال الدين ، پيشين ، ص 14 - 13 . بين نامه‌هاى مولانا نامهء ديگرى هم هست كه دربارهء ما ترك علاء الدين به قاضى سراج الدين نوشته شده است ( همان كتاب ، ص 36 ) .