عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
134
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
عشق مىبازد و هرگاه آنچه را كه در خود اوست ، در معشوق نبيند و يا آنچه را كه در مخيله خود دارد ، در معشوق نيابد ، با واقعيت امر مواجه مىگردد و در اين حال ديگر عشق به فرجام خود رسيده است . دوستداران مولانا ، با مولاناى واقعى كارى نداشتند ، بلكه شيفتهء آرزوها و اميال خود بودند . چون مولانا از تمنيات آنان تهى گرديد ، بر شمس خشم گرفتند . سلطان ولد در " ابتدانامه " در بيان اين گويد : همه به شناعت پرداختند . آن مريدان بىخبر كه چون رمه بودند ، گفتند كه : شيخ ما ازچهرو بر ما پشت كرد و به شمس روآورد ؟ ما همه نامداران اصيل و نژادهاى هستيم كه از اوان كودكى در طلب حق بودهايم و بندگان صادق راه شيخ و عاشق راستين اوييم . ما از او كرامتها ديدهايم كه كس نديده است . حكمتها شنيدهايم كه كس نشنيده است . چون باز شكارى صيدها كرديم و جمله را نثار او ساختيم . ما شيخ را شهرهء آفاق كرديم . دوستانش را مسرور و دشمنانش را مقهور ساختيم . پس اين شمس چه مىگويد كه شيخ ما را فريفتهء خود كرد . چنان كه ما از ديدار روى او محروميم شايد او به افسون ، شيخ ما را مفتون خود ساخت . نسبش نامعلوم است ، زادگاهش را نمىدانيم . كارى كرده است كه مردم از مجالس وعظ شيخ محروم ماندهاند . طالع ميمون ما از قدوم او ناميمون شد . و بدينسان همه تشنهء خون شمس شدند . چون او را مىديدند ، دست به تيغ مىبردند . دشنامها مىدادند و در اين انتظار بودند كه شمس كى از قونيه خواهد رفت و يا مرگ او كى فرا خواهد رسيد « 1 » . در انتهانامه هم پس از شرح ملاقات مولانا با شمس گويد : " جمله گشتند از حسد پراندهان * در ملامت آمدند از عين جان از شيوخ و از صدور و از كبار * گفته باهم در ملا اين را جهار چيست يا رب كين چنين شيخ فريد * گشته است از جان مريدى را مريد هيچ ما در وى نمىبينيم چيز * از چه مىدارد چنين دون را عزيز نى درو قالى و نى حالى پديد * چون بگوييمش كه هست از اهل ديد . . . « 2 » شمس دريافت كه كار به روال طبيعى نيست . يك روز ناگهان غيبت كرد .
--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 43 - 42 به تلخيص ( 2 ) انتهانامه ، نسخه خطى ، b 88