عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

129

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

" بود يك روز مست مولانا * گفت : فردا به روز حشر و جزا اوليا جوق جوق برخيزند * شاد و با همدگر درآميزند انبيا همچنين گروه گروه * حشر گردند شاد ، بىاندوه مؤمنان نيز هر طرف افواج * سر برآرند چون ز بحر امواج ده ده و صد صد و هزار هزار * جنس با جنس خويش روز و شمار شمس دين و من از همه ممتاز * حشر گرديم هر دو بىانباز گرچه آنجا دوى ندارد راه * شاهيش را هم اوست مير و سپاه لشكر آفتاب تاب وى است * از خود او روشن و لطيف حى است نيست اندر يكيش كس را فهم * فكرت آن نگنجد اندر وهم من و او ز اعتبار اين عالم * گرچه گويم نباشد آن حالم ورنه يك گوهريم در دو سرا * هيچ‌گونه نبوده‌ايم جدا خود كس از خويش كى جدا گردد * گرچه بر ارض و بر سما گردد اين جدايى ز روى گفتار است * عدد اندر احد نه بر كار است " « 1 » سلطان ولد در سومين و آخرين مثنوى خود " انتهانامه " حالات درونى مولانا را پيش از ملاقات با شمس و پس از آن مىسنجد و مىگويد : " پيشتر از وصل شمس الدين ز جان * بود در طاعات روزان و شبان سال و مه پيوسته آن شاه گزين * بود مشغول علوم زهد و دين آن مقاماتش نه زان ورزش رسيد * با تقى و زهد ره را مىبريد چونكه دعوت كرد او را شمس دين * در سماعى كه بدان پيشش گزين چون درآمد در سماع از امر او * حال خود را ديد صد چندان ز هو شد سماعش مذهب راه درست * از سماع اندر دلش صد باغ رست " « 2 » باز همو ، مولانا را كه در دانش و حلم و لطف و طاعت و اصلى كامل بود و پس از ملاقات با شمس مفتون وى شده بود ، با اين عبارات وصف مىكند : آمد اندر دور او صاحب‌دلى * يك شهنشاهى ، عظيمى ، كاملى نزد مردم شمس تبريزست لقب * پيش بينا نور نور و سر رب

--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 290 ( 2 ) انتهانامه ، نسخهء خطى شماره 1006 كتابخانهء انيورسيته ، a 61