عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

130

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

در جهان معشوق و مطلوب خدا * از ازل مخصوص و محبوب خدا چون به مولاناش شد ناگه تلاق * هر دو را افتاد باهم اعتناق گشت عاشق چون بديد آن روش را * و آن جمال و آن خدايى خوش را و آن دو چشم نرگس خونيش را * و آن صفا و ذوق بىچونيش را و آن دهان پر در اسرار را * كه ببخشيدى حيات احرار را وانكه از غيرت خدا كردش نهان * تا نبيند هيچ چشمش در جهان رو به دو آورد شد مفتون او * گشته آن ليلى و اين مجنون او بىحضور او نبود اين را حضور * بىجمال او نبودش هيچ نور بود با وى روز و شب بىافتراق * مىنگشتى سير هرگز زان فراق در يمش مانند ماهى زنده بود * از دل و جان دايم او را بنده بود " « 1 » زندگانى شمس در قونيه و عزيمت او به شام : شمس ديگر در نظر مولانا رمز جمله كائنات بود . مولانا او را از ذات بارى تفريق نمىكرد و او را ظهور كمال مطلق مىدانست . چنان كه در بيت زير مىگويد : " در بسته بود محكم ، آن پادشاه اعظم * پوشيد دلق آدم ، ناگاه از درآمد " « 2 » سلطان ولد در انتهانامه ، ماجراى پدر را با شمس چنين بيان مىكند : مولانا با شمس همدم شد و صحبت او را چون جان برگزيد . شب و روز در خدمت وى بود در جمال او نور خدا را مىديد . جمالى كه هيچ‌كس جز مولانا آن را درنيافت و رايحهء آن را كسى جز وى نشنيد . در اينجا سلطان ولد ، مولانا را به اويس قرنى - كه شيفتهء پيامبر بود - مانند كرده است . شيفتگى صوفى عارف و مدرس پرهيزگارى چون مولانا كه مردم دوستش

--> ( 1 ) همان نسخه ، b 88 ( 2 ) بيت به صورت زير در كليات شمس آمده است : " آن پادشاه اعظم در بسته بود محكم * پوشيد دلق آدم امروز بر درآمد " ج 2 ، ص 171