عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

123

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

برمىخاسته است به اين نتيجه مىرسيم كه شمس بايد از نظر سنى در مراحل كمال بوده باشد . ولد چلبى ايزبوداق به شصت‌ساله بودن شمس اشاره كرده است . بديع الزمان فروزانفر هم با توجه به بيت زير صحت آن را پذيرفته است : « 1 » " بازم ز تو خوش‌جوان و خرم * اى شمس الدين سالخورده " اما بايد گفت كه اين بيت در اكثر نسخه‌هاى خطى كهن ديوان نيامده است « 2 » . شمس وقتى به قونيه آمد ، طبق عادت خويش در خان برنج‌فروشان « 3 » يا خان شكرريزان « 4 » فرود آمد . دربارهء اولين ملاقات مولانا و شمس ، افلاكى و سپهسالار با اختلاف خيلى جزئى مطالب زير را مىنويسند : " روزى حضرت مولانا با جماعت فضلا از مدرسهء پنبه‌فروشان بيرون آمده بود و از پيش خان شكرريزان مىگذشت حضرت مولانا شمس الدين برخاست و پيش آمده ، عنان مركب مولانا را بگرفت كه يا امام المسلمين ، ابا يزيد بزرگتر بود يا محمد ؟ مولانا فرمود كه از هيبت آن سؤال گوئيا كه هفت آسمان از همدگر جدا شد و بر زمين فروريخت و آتش عظيم از باطن من به جمجمهء دماغ زد و از آنجا ديدم كه دودى تا ساق عرش برآمده ، جواب داد كه حضرت محمد رسول الله بزرگترين عالميان بود ، چه جاى با يزيدست ؟ گفت : پس چه معنى است كه او با همهء عظمت خود : " ما عرفناك حق معرفتك " مىفرمايد و اين ابا يزيد : " سبحانى ما اعظم شانى و انا سلطان السلاطين " مىگويد ؟ فرمود كه ابا يزيد را تشنگى از جرعه‌اى ساكن شد و دم از سيرابى زد و كوزهء ادراك او از آن مقدار پر شد و آن نور به مقدار روزن خانهء او بود . اما حضرت مصطفى را - عليه السلام - استسقاى عظيم بود و تشنگى در تشنگى و سينهء مباركش به شرح " أ لم نشرح لك صدرك " ، " ارض الله واسعه " گشته بود ، لاجرم دم از تشنگى زد و هر روز در استدعاى قربت زيادتى بود و از اين دو دعوى ، دعوى مصطفى عظيم است ، از بهر آنك چون او به حق رسيد ، خود را پر ديد و

--> ( 1 ) زندگانى مولانا جلال الدين ، چاپ دوم ، ص 50 و پاورقى آن . ( 2 ) اين بيت ظاهرا در كليات شمس مصحح مرحوم فروزانفر هم نيامده است - مترجم . ( 3 ) رسالهء سپهسالار ، ص 126 ( 4 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 618