عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

102

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

سخنان زير نشان مىدهد كه شمس با مدعيان مشيخت ( مقام ارشاد ) چگونه مدارا مىكند : " من از شهر خود تا بيرون آمده‌ام ، شيخ نديده‌ام . م ( مولانا ) شيخى را شايد اگر بكند ، الا خود نمىدهد خرقه اينكه بيايند به زور كه ما را خرقه بده ، موى ما بستر بالزام او بدهد ، اين دگرست و آنكه گويد بيا مريد من شويد ( كذا ) دگر . شيخ ابو بكر را اين رسم خرقه دادن نيست . شيخ خود نديدم . هست الا من به اين طلب از شهر خود بيرون آمدم ، نيافتم . الا عالم خالى نيست از شيخى . مىگويد كه آن شيخ خرقه بخشيد بىآنكه آن‌كس را خبر شود و ملك بخشيد و درگذشت . شيخ خود نديدم الا اين‌قدر كه كسى باشد كه با او نقلى كنند و نرنجد و اگر رنجد از نقال رنجد . اين‌چنين كس نيز نديدم . از اين مقام كه اين صفت باشد كسى را تا شيخى هزارساله ره است . اين نيز نيافتم الا م ( مولانا ) را يافتم " « 1 » . دربارهء مشايخ اين سخنان وى نيز بسى دلنشين است : " شخصى صفت ماهى مىكرد و بزرگى او . كسى او را گفت : خاموش تو چه دانى كه ماهى چه باشد ؟ گفت : من ندانم كه چندين سفر دريا كرده‌ام ؟ گفت : اگر مىدانى نشانى ماهى بگو چيست ؟ گفت : نشانى ماهى آن است كه دو شاخ دارد ، همچو اشتر . گفت : من خود مىدانستم كه تو از ماهى خبر ندارى ، اما شرح كه كردى ، چيزى دگرم معلوم شد كه تو گاو را از اشتر و از نمىشناسى " « 2 » . شمس نيز چون مولانا معارض فلسفه و فيلسوفان بود . اساسا مولانا عناد با فلسفه را از شمس و از پدر خويش ميراث دارد . حتى رفتار خشونت‌آميز وى با مشايخ نيز به تاثير شمس بوده است . به عقيدهء شمس وصول به حقيقت تنها از راه متابعت و عشق مقدور است . مىگويد : " كمترين چيزى از آن مصطفى ( ص ) ندهم به صد هزار رساله‌هاى قشيرى و قريشى و غير آن ، بىمزه‌اند ، بىذوق‌اند " « 3 » . علم

--> - به مولانا نوشته شده‌اند ، همه بىحساب و نادرستند و مسلما سخن افرادى كه اين كتابها را ماخذ قرار داده‌اند ، قابل اعتنا نخواهد بود . ( 1 ) مقالات ، نسخهء قونيه ، ص 80 ، سطر 34 - 28 ( 2 ) مقالات ، عماد ، ص 337 ( 3 ) همان كتاب . 273