سيد جلال الدين آشتيانى
797
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
باعتبار آنكه نفس ناطقه از ظهور نفس رحمانى و حق مخلوق به ، حاصل شده است ، و از تقارع نفس رحمانى با مخارج ماهيات ، وجود پيدا نموده است . به اين اعتبار ، جميع موجودات كلمات حقند . نفس باعتبار آنكه از موجد خود متأثر شده است فؤاد نام دارد ، و از آنجائى كه مصدر انوار وارد بر بدن و قواى جسمانى است ، و مقدم بر بدن و قواى مختلف آن مىباشد ، به آن صدر اطلاق كردهاند . روع بنفس ناطقه ، به آن جهت اطلاق كردهاند كه خوف و فزع از قهر مبدا قهار دارد . نفس ناطقه ، بواسطهء تجرد در صميم ذات و جوهر حقيقت ، خويش و مبادى وجود خود را تعقل مىنمايد ؛ چون نفس بعد از طى مراتب حيوانى بمقام تجرد تام و مرتبهء ادراك كليات مىرسد . و حقايق عالم را مجردا عن الاشباح المقدارية تعقل مىنمايد . و بمقام مراوده با مجردات تامه و حقايق صرفه مىرسد و مبادى وجودى خويش را كه حقايق مجرده و علة العلل وجودند ، ادراك مىنمايد و خود را باعتبار تقيد بتعين خاص كه شأن هر ممكنى است مىبيند . به صورت تماميهء انسان ، نفس نيز اطلاق كردهاند ، به اين اعتبار كه تعلق به بدن عنصرى دارد ، و مبدا جميع افعال قواى نباتى و حيوانى مضمن در وجود خود مىباشد ؛ و مدبّر بدن جزئى و مبدا ادراكات ظاهرى و باطنى است . « 1 » جميع اين
--> ( 1 ) . اصولا هر موجودى كه ترفع از ماده داشته باشد ، و فعل از آن بر و تيرهء واحد صادر نشود ، داراى نفس مبراست . نفس بنا بر مذاق تحقيق ، منبعث از بدن است . ماده باعتبار حركات و استكمالات على نحو التدريج بمقام نباتى مىرسد و از عالم نبات مىگذرد ، و بعد از طى مراحل حيوانى ، انسان تام بالفعل مىشود . بنا بر اين ، مبنا اضافهء نفس به بدن ، باعتبار وجود سافل نفس ، اضافهء اتحادى است ، و نفس مجرد با قيد تجرد به بدن مادى افاضه نمىشود . مناسبتى بين مجرد تام و مادى صرف نيست . و محال است مجرد بالفعل كه تعقل در صميم ذاتش اعتبار مىشود ، تعلق به بدن مادى بگيرد . اين خود بهترين دليل است بر حركت جوهرى . علاوه بر اين ، نفس به اعتبارى بر بدن حمل مىشود ، و انسان بجسم نامى حساس متحرك بالاراده ، و مدرك كليات تعريف مىشود ، نفس اگر باعتبار وجود نازل ، عين بدن نباشد ، حمل غلط است . و اين خود نيز دليل بر حركت جوهرى است . ما ادلهء متفرقهء در كتب ملا صدرا را بر حركت جوهرى ، در كتاب شرح حال و آراء فلسفى ملا صدرا ، « چاپ مشهد 1340 ه ش ، ص 28 تا 62 » ، نقل كردهايم . صدر الدين ، بر