سيد جلال الدين آشتيانى

773

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

وهمى است . عوالم وجودى من اولها الى آخرها ، نظير اعراض متغيرالوجودند ، كه جهت ثبات در آنها ملحوظ نمىشود ، و دائما متغيرند ، و چون استقرار « 1 » ندارند ، و نحوهء حصول آن‌ها نحوهء تدريجى و سيلان است ، و قيام صدورى باسماء حق دارند . احتياج به محل ندارند . وجود جديد مفاض بر اعيان ، از جهتى عين وجود اول و از جهتى غير وجود اول است . جهان كل است و در هر طرفة العين * عدم گردد و لا يبقى زمانين دگرباره شود پيدا جهانى * بهر لحظه زمين و آسمانى بهر ساعت جوان و كهنه پير است * بهر دم اندر او حشر و نشير است در او چيزى دو ساعت مىنپايد * در آن لحظه كه مىميرد بزايد و ليكن طامة الكبرى ، نه اين است * كه اين يوم العمل و ان يوم دين است پس خلع وجود امكانى و لبس آن بنا بر تحقيقى كه شد ، يكى از مظاهر يا مراتب يا مصاديق و يا از موارد و اطلاقات ساعت است . چون هر ممكنى باعتبار آنكه مورد تجلى اسماء جلاليه است ، بهلاك اصلى خود رجوع مىنمايد ، و حق باسم جمال به آن خلعت وجود ارزانى مىدارد . بنا بر اين ، رجوع هر وجودى باصل و غيب وجود قيامت و ساعتى است . موت طبيعى ، يكى از مصاديق ساعت است

--> ( 1 ) . عرفا بحسب ظاهر عبارات و نصوص موجود در مسفورات آنها جميع عالم را متغير مىدانند . اثبات تغير ذاتى و جوهرى در عالم ماده ، ممكن و بحسب براهين ، هيچ موجودى ، مادى ثبات و قرار ندارد ، و حركت ذاتى آن مىباشد . و ليكن صور متواردهء بر محل بنحو لبس بعد از لبس است ، نه خلع و لبس ؛ چون در حركات استكمالى شىء فعليت خود را از دست نمىدهد ، بلكه فعليت بر فعليت مىافزايد . اما در عقول مجرده و مجردات برزخيه كه جهت ماده را فاقدند ، و معرا از هيولى مىباشند ، حركت و تجدد و حدوث در آنها راه ندارد . اسماء جماليهء حق مقتضى وجود و ابقاء وجود و كمالات وجودند ، ولى اسماء جلاليه خلع وجود نمىنمايند ، بلكه اسم جلال ملازم است با انقهار و محاطيت و اضمحلال اشياء در تحت سطوات انوار حق ، فناء حقايق در ذات حق ، و انقهار اشياء تحت سطوات انوار الهيهء همان احاطهء حق بر اشياء است به‌نحوى كه حقايق وجودى در مقابل ظهور حق ظهور ندارند ؛ نه آنكه متصف بعدم مىشوند ، ثم وجود بر آنها افاضه مىشود . مجردات ، نفس افاضه و ظهور حق و باقى ببقاء او هستند ، نه ابقاء او .