سيد جلال الدين آشتيانى

772

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

و جمالى در حقايق جارى است . صور عالم در حكم اعراض طارى بر جوهر واحد است در جميع آنات . اهل حجب از اين معنى غفلت دارند و عالم را ثابت گمان مىنمايند . حق ثابت ازلى به اسماء جمالى و جلالى ، دائما متجلى در اعيان و مظاهر است . تجلى جمال واهب صورت بر اعيان و اسم جلال ، باعث خلع آن صورت و ارجاع ممكنات بفناء ذاتى آنها است . بلكه هر موجودى به حكم وجوب رجوع كلى شىء الى اصله ، بهلاك اصلى و فناء ذاتى خويش رجوع مىنمايد . « بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » . موجب فناء در حقايق اشياء غير موجب و سبب بقاء آنها است . « وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ » . و في الصحيفة الملكوتية ايضا : « كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ » . عنكبوتان مگس قديد كنند * عارفان در دمى دو عيد كنند هر دمم عيدى قربانى تو * خلعت نوروز و نوروزى تو حق جلت عظمته كه حقيقت و باطن عالم وجود است ثابت حقيقى است . و حكم تغير جارى در ظاهر و تعين وجود است ، نه اصل وجود . وجود ، ذاتى حق و عرضى نسبت بممكنات است ، لذا ممكنات در امداد ، احتياج بوجود ثابت ازلى دارند ، و خفاء ، شأن ظاهر ، و تعينات و نسب و اضافات وجود است . تبدل نسب و شئون و اتصاف بظهور و خفاء متأخر از اصل وجود و در مقام فرق و تفصيل وجود است . اصل وجود ، ثابت محض و فعليت صرفه و موجودى بحت است . هر موجودى كه حدّ ندارد ، از تعين و انفعال و حدوث و تجدد و جهات و تعدد حيثيات معرا و مبرّاست ، حتى در مقام ذات ، اضافه به غير هم ندارد . جمال يار ، كه پيوسته بىقرار خود است * چه در خفا و چه در جلوه ، برقرار خود است براى خود بود و عندليب گلشن خود * هواى كس نكند ، سبزه و بهار خود است بنا بر تحقيق ، موجود قائم بذات و مستغنى از غير ، و وجود حقيقى معرا از شوب وهم ، حق تعالى است . آنچه را كه حقايق جوهريه در علوم رسميه ناميده‌اند ، امرى