سيد جلال الدين آشتيانى
464
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
حقيقت معلومه به اين اعتبار را كلمهء باطن مىنامند ، چون كلمه از انضمام حروف متحصل مىشود ، حروف ماده و حامل كلمه است . معلومات اگر باعتبار ظهور خارجى ملحوظ شوند ، ولى به شرط عارى بودن از تركيب و انضمام ، بلكه ملاحظه حرف ظهور هر حقيقت معلومهيى به نفس متكلم در مخرجى از مخارج معين وجودى ، آن را حروف ظاهر ناميدهاند ، صور علمى حق ، به شرط ظهور خارجى « باعتبار لحاظ تركيب و تأليفى كه عبارتست از ظهور اتصال لوازم بملزومات و الحاق صفات ، تابع حقايق متبوعه از براى اظهار ما فى الغيب و ابانهء صور غيبى و تفهيم حقايق معقوله و افهام متكلم معانى باطن وجود خود را بسامع مخاطب » كلمه و كلمات است . بعد از نيل بهآنچه كه ذكر شد گفته مىشود : كلام اگر چه مراتب و صور مختلفى دارد و ليكن مرجع آن به دو اصل الهى و كونى است و ليكن باعتبار اطلاق واحديت ذات در غيب محض است و از مقام غيب و باطن وجود ، متكلم بحروف عقلى و خيالى و حسى « عالم شهادت مطلق » تعين پيدا مىنمايد . تعين و حرفيت حروف و ظهور آن بغايات و حدود حروف است كه منتهاى تقاطع در مخارج باشد . مادهء آن در حروف و كلمات حق ، وجود منبسط و نفس رحمانى است . وجود منبسط را به « اول كلمة شق اسماع الممكنات » تعبير نمودهاند ، و در حروف و كلماتى كه از انسان باعتبار وجود مادى صادر مىشود نفس است . صورت عموم آن در نطق انسانى صوت است ، فاصل و ظاهرى كه مظهر تميز باطن علمى كه مقتضى احكام مراتب است زبان مىباشد ، مخارج باعتبار تحقيق مراتب معقولهيى است كه مظاهر آن در نسخهء انسانى مواضعى است كه اعيان حروف در آن از باطن قلب بشفتين تعين پيدا مىنمايد مواضع تعين حروف صدر و حلق و حنك و لهات و لثه و اسنان و شفتين است . در هر مرتبهيى از مراتب مخارج مذكور مراتبى است ، قوهء نطقى منبعث از باطن قلب است كه علت ظهور آن اراده و ماده آن نفس و صورت آن صوت است . كلام معنوى ، عبارت از تلاقى و اجتماعى است كه بين اسماء و حقايق بموجب احكام بعضى از اسماء و حقايق با برخى ديگر واقع مىگردد . صورت و