سيد جلال الدين آشتيانى
407
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
اين حقيقت در مقام ذات « لا به شرط » از تعينات است ، و بعد از ظهور در اعيان بر طبق استعداد هر عين ثابتى بصور متعدد و حقايق مختلف از عقل و نفس و برزخ و هيولى و صورت و جسم و اعراض مختلف متباين و آنچه كه در عالم تعين دارد ظاهر مىشود ، و ماده و زمينه از براى تعينات خلقى است . آنچه كه از تجلى اين وجود متعين مىشود در اصطلاح اهل عرفان كلمه نام دارد ، همانطورىكه كلمه از ظهور نفس انسانى حاصل مىشود ، از تجلى و تحرك اين فيض عام و مطلق و كلّى ، كلمات الهيه متحصل مىشوند ، لذا اهل معرفت از آن تعبير به نفس رحمانى نمودهاند . « 1 » اين وجود به اعتبارى مظهر اسم رحمان است ، چون شامل همهء حقايق مىگردد و چون فيض حق است في نفسه حكمى ندارد ، صرف ربط به حق تعالى است . « 2 » اين حقيقت جوهريه كه عين وجود منبسط باعتبار لابشرطيت نسبت بتعينات مختلف مىباشد ، باعتبار لحاظ با تعينات احكام مختلف دارد ، چون جنس اعلى است و ابا از اتحاد با جهات محصل و مشخص و ظهور در امور متعدد ندارد باعتبار آنكه لا به شرط است نسبت به اتحاد با انواع جوهرى از عقل و نفس و برزخ و ماده و صورت و جسم ، طبيعت جنسى است و تا منضم به نوعى از انواع نشود تعين ندارد . « 3 » باعتبار آنكه تا اين تجلى ارفع اعلى ظهور در ماهياتى كه تحت تربيت اين
--> ( 1 ) . كمال الدين عبد الرزاق كاشانى ، در بيان اصطلاحات عرفا گفته است : « النفس الرحمانى هو الوجود الاضافى الوحدانى بحقيقته المتكثر بصور المعانى التى هي الاعيان و احوالها في الحضرة الواحدية ، سمى بها تشبيها بنفس الانسان المختلف بصور الحروف مع كونه هواء ساذجا في نفسة » . بعضى ديگر گفتهاند : « اول كلام شق اسماء الممكنات كلمة كن ، و هي كلمة وجوديه فما ظهر العالم الّا بالكلام » . اول كلمه شق اسماع الممكنات و وقعت المقارعة بينها و بين الاعيان . ( 2 ) . در مباحث قبلى « فصل اول » بيان كرديم كه حقيقت وجود منبسط چون فيض حق است ، كالمعنى الحرفى حكمى ندارد و لا متعين است و باعتبار ظهور در مراتب داراى تعين مىشود با جوهر جوهر و با عرض عرض است . « و في السم سم و في الترياق ترياق » . بر يكى زهر است و بر ديگر شكر . ( 3 ) . معناى جنسى در جوهر متحد با وجود منبسط و از حيث حكم و آثار غير از معناى جنسى مفهوم مبهم لا متحصل جوهر است ، چون ابهام اين از فرط تحصل و ابهام مفهوم جوهر از فرط ضعف است .