سيد جلال الدين آشتيانى

408

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

اسم رحمانى است « 1 » ننمايد ، هيچ حقيقتى متحصل نمىشود و همه معانى در ابهام محض مىمانند فصل است ، چون فصل عبارتست از حصه‌يى كه منضم بجنس مىگردد و بهو هو بنوع حمل مىشود و منشأ تحصل نوع است . وجود منبسط منشأ اجناس و انواع و اشخاص است . اين حقيقت كه به اعتبارى جوهر نام دارد ، باعتبار آنكه در جميع افراد انواع بنحو حصص تحقق دارد طبيعت نوعيه است ، چون افراد همان ظهورات اصلى كلىاند ، و باصطلاح اهل عرفان طبيعت كلى هر نوعى « مثل انسان » ظهور در افراد دارد ، و اصل ثابت افراد است و افراد ظهورات و تجليات و تعينات كلى طبيعىاند ، و آنچه كه از انسان مثلا در افراد مثل زيد و عمرو و بكر و خالد موجود است ، همان تجليّات اصل انسان است با عوارض مشخصه كه از آن تعبير به حصص نموده‌اند . حصص همان تجليات اصل طبيعت كلى است ، چون آنچه كه از كلى سعى ظهور در مشخصات مادى دارد ، باصطلاح عرفان حصه مىنامند ؛ چون حصه همان كلى است كه : « تقيّد جزء و قيد خارجى » . حصص وجود نيز همان تجليات اصل كلى وجود است « 2 » و فرقى واضحست بين كلى و جزئى و حصه . آنچه كه متجلى در افراد خارجى است ، اصل طبيعت كلى انسان است و جزئيات ظهور آن اصل كلىاند . باصطلاح مصنف ، كلى متجلى در افراد است . نبايد اشتباه شود بين كلى باصطلاح حكما و كلى طبيعى باصطلاح اهل تصوف . به اين اصطلاح افراد تابع حقيقت كلىاند . ما در مباحث قبلى بيان كرديم كه بچه نحو افراد تابع حقايق كليه‌اند . « 3 » كلى طبيعى جوهر ، كه در مقام واحديت موجود

--> ( 1 ) . چون وجود منبسط در مقام خلق ظهور اسم رحمان است ، لعمومية حكمه و فيضه و تجليه في اقطار السماوات و الارض . ( 2 ) . اين عبارات را همان‌طورىكه ما بيان كرديم ، بايد معنى نمود نه آن نحوى كه برخى از محشين خود را در مخمصه انداخته‌اند . ( 3 ) . جزئيات در وجود تابع حقيقت كليه‌اند و باعتبار وجود توقف بر تحقق كلى دارند ، و حقيقت كلى انفكاك از جزئيات ندارد ؛ چون جزئيات نسب ظهور و اشراق و تجليات كلىاند . عقول و مثال صور مظاهر اسماء كليه‌اند و حق در آنها با اسماء و صفات متجلى است . موجودات عقلانى كه از آنها