سيد جلال الدين آشتيانى
395
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
عدميهاند . اگر چه حقيقة و بمناسبت آنكه تعينات وجود مطلقند و به اضافهء اشراقيه مرتبط باصل وجودند ، و مقيد همان مطلق است با اضافهء قيد ، عين وجودند ، لذا اهل معرفت گفتهاند : اعيان ، حقايق مستجن در غيب وجودند و باعتبار تجليات حق ، ظهور در مقام واحديت و حضرت علميه دارند بظهور تبعى اسماء و صفات . از اين جهت است كه عقل منور ، وجود را مخصوص به حق مىداند و قائل است كه عين ممكن هرگز بوى وجود به مشامش نرسيده و نمىرسد . وجود واحد شخصى اطلاقى است و مفهوم وجود بحسب واقع يك مصداق بيش ندارد . اگر كسى از مقام تفرقه و كثرت به عين جمع و وجود و حضرت احديت هستى رجوع نمايد ، همهء كثرات را محو در اصل وجود ، شهود مىنمايد . حتّى خود را هم نمىبيند ، چون خودبينى اگر به مقدار كمى هم باشد ، عين خودپرستى است . وجود با شئون ذاتيهء خود از علم و قدرت و اراده و محبت و عشق و حب بكمال متحد بالذات و وجود و علم و قدرت و عشق و حب در خلايق ، ظهور يك حقيقت است كه در مقام تجلى بعالم فرق و تفصيل آمده است ؛ و در واقع نمودى از عشق حق بكمالات ذاتى خويش است كه در مقام « فاحببت ان اعرف » موجود بود و باقتضاى « فخلقت الخلق لكى اعرف » ظهور پيدا كرده . همهء حقايق را از شراب بادهء تجلى ذات و صفات و افعال سرمست نمود و حب بذات و حب بآثار و افعالى كه باعث بقاء و ابقاء و حركات اشياء به طرف كمال و رجوع به عين جمع وجود در نهاد هر موجودى تحقق دارد ، ظل و شبح مقام جمعى اوست ، كه به يك جلوه به صورت فرقى موجود گرديده است . نخستين باده كاندر جام كردند * ز چشم مست ساقى وام كردند لب مىگون جانان جام در داد * شراب عاشقانش نام كردند ز بهر نقل مستان از لب و چشم * مهيا شكر و بادام كردند اينكه از اهل عرفان شنيده مىشود كه عين ثابت مخلوق ، عدم است و اصل وجود از حقست ، به چشم انكار ، منگر و تلقى بقبول كن . عارف حقيقت عالم را عدم مىداند و مىگويد : الحق ظاهر ما غاب قط ، ظاهر حقيقى حقست و هيچ وقت