بديع الزمان فروزانفر

66

زندگانى مولانا ( فارسى )

نمىدادند و تمكين و تسليم مولانا كه شيخ و شيخ‌زاده و مفتى بود بر ايشان گران مىآمد . اهل قونيه و اكابر زهاد و علما هم از تغيير روش مولانا خشمگين شدند و چنان ثلمه و رخنهء عظيم كه از تبدل حال آن فقيه مفتى و حامل لواء علوم صحابه و اكابر ماضين در بنيان شرع محمدى راه يافت بر خود هموار نمىكردند بدين جهت « كافه خلق قونيه به جوش آمدند و از سر غيرت و حسد درهم شده هيچ‌كس را معلوم نشد كه او چه كس است و از كجاست » مريدان نيز تشنيع آغاز كردند و به شكايت پرداختند : گفته باهم كه شيخ ما زچه‌رو * پشت بر ما كند ز بهر چو او ما همه نامدار ز اصل و نسب * از صغر در صلاح و طالب رب بندهء صادقيم در ره شيخ * ما همه عاشقيم در ره شيخ شده ما را يقين كه مظهر حق * اوست بىمثل وزو بريم سبق برتر از فهم و عقل اين ره ماست * شاه جمله شهان شهنشه ماست همه از وعظ او چنين گشتيم * در دل غير مهر او كشتيم همه چون باز صيدها كرديم * صيدها را بشاه آورديم شد ز ما شيخ در جهان مشهور * دوستش شاد و دشمنش مقهور چه كس است اينكه شيخ ما را او * برد از ما ( از جا ) چو يك كهى را جو مريدان و اهل قونيه به ملامت و سرزنش برخاستند ولى مولانا سرگرم كار خود بود و از آن پندها « 1 » بندش سخت‌تر شده بىپروا آفتاب‌پرستى مىكرد چنان كه وقتى جلال الدين قراطاى « مدرسه خود را تمام كرده اجلاس عظيم كرد و همان روز در ميان اكابر علما بحث افتاد كه صدر كدام است و آن روز حضرت مولانا شمس الدين به نوى آمده بود در صف نعال ميان مردم نشسته و باتفاق از حضرت مولانا پرسيدند كه صدر چه جاى را گويند فرمود كه صدر علما در ميان صفه است و صدر عرفا در كنج خانه و صدر صوفيان بر كنار صفه و در مذهب عاشقان صدر كنار يار است همانا كه برخاست و بر كنار مولانا شمس الدين بنشست و گويند همان روز بود كه مولانا شمس الدين در ميان مردم و اكابر قونيه مشهور شد » ملامت

--> ( 1 ) - اشاره است بدين ابيات : گفت اى ناصح خمش كن چند پند * پند كمتر كن كه بس سخت است بند سخت‌تر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو مثنوى ، دفتر سوم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 294 ) .