بديع الزمان فروزانفر
63
زندگانى مولانا ( فارسى )
از اين ابيات پديد است كه مولانا از آغاز « 1 » عاشق و بجان جويان مردان حق بود و به نشانهاى كاملان و واصلان آشنائى داشت و مغز را از پوست بازمىدانست و چون جان كه « 2 » بر تن پرتو مىافكند پرتو ابدال در جان وى مىتافت و چون شمس الدين را دريافت آن « 3 » نشانها و تازگيها كه علامت ديدار و اتصال به درياى بىكرانهء جمال آن معشوق لطيف است در چهرهء جذاب و دلفريب او ديد و از گرمى و گيرائى نفس او دانست كه با معدن دلفريبى و كان دلربائى پيوند دارد و هم بجذب جنسيت دست از دلوجان برداشت و سر در قدمش نهاد و آن عشق بىچون و شور پردهدر كه ساليان دراز در نهاد مولانا مستور و فرصت ظهور را منتهز بود تاب مستورى « 4 » نياورد و سر از روزن جان آن عاشق پارساصورت و صوفى مفتى شكل برآورد و نواى بيخودى و شور مستى در عالم انداخت و صلاى عشق در داد كه : بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جدائيها شكايت مىكند مولانا كه تا آن روز خلقش بىنياز مىشمردند نيازمندوار به دامن شمس درآويخت و با وى به خلوت نشست و چنان كه در دل بر خيال « 5 » غير دوست بسته داشت در خانه بر آشنا و بيگانه ببست و آتش استغنا در محراب و منبر زد و به ترك مسند تدريس و كرسى وعظ
--> ( 1 ) - اين بيت مولانا را بخاطر بياوريد : گر زنده جانى يابمى من دامنش برتابمى * اىكاشكى در خوابمى در خواب بنمودى لقا ( 2 ) - اين بيت را ياد كنيد : آنچنانكه پرتو جان بر تنست * پرتو ابدال بر جان منست مثنوى ، دفتر اول ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 86 ) . ( 3 ) - اين مضمون از ابيات ذيل مستفاد است : شرح روضهگر دروغ و زور نيست * پس چرا چشمت از آن مخمور نيست اين گدا چشمى و اين ناديدگى * از گدائى تست نز بيكلربگى چون ز چشمه آمدى چو نى تو خشك * گر تو ناف آهوئى كو بوى مشك گر تو مىآئى ز گلزار جنان * دسته گل كو براى ارمغان زانچه مىگوئى و شرحش مىكنى * چه نشانه در تو ماند اى سنى مثنوى ، دفتر پنجم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 497 ) . ( 4 ) - اشاره است به بيت مشهور ذيل : پرىرو تاب مستورى ندارد * در ار بندى سر از روزن برآرد ( 5 ) - بيت سعدى بخاطر مىگذرد : ما در خلوت به روى غير ببستيم * و از همه باز آمديم و با تو نشستيم