بديع الزمان فروزانفر
64
زندگانى مولانا ( فارسى )
گفت و در خدمت استاد عشق زانو زد و با همه استادى نوآموز گشت و به روايت افلاكى مدت اين خلوت به چهل روز يا سه ماه كشيد و اينك ابيات ولدنامه كه اين مطلب را هرچه روشنتر مىكند : ناگهان شمس دين رسيد بوى * گشت فانى ز تاب نورش فى از وراى جهان عشق آواز . . . * برسانيد بىدف و بىساز شرح كردش ز حالت معشوق * تا كه سرّش گذشت از عيوق گفت اگرچه بباطنى تو گرو * باطن باطنم من اين بشنو سرّ اسرار و نور انوارم * نرسند اوليا به اسرارم عشق در راه من بود پرده * عشق زنده است پيش من مرده دعوتش كرد در جهان عجب * كه نديد آن بخواب ترك و عرب شيخ استاد گشت نوآموز * درس خواندى به خدمتش هر روز منتهى بود مبتدى شد باز * مقتدا بود مقتدى شد باز گرچه در علم فقر كامل بود * علم نو بود كان بوى بنمود شمس الدين بمولانا چه آموخت و چه فسون ساخت كه چندان فريفته گشت و از همه چيز و همه كس صرفنظر كرد و در قمار محبت نيز خود را در باخت بر ما مجهولست ولى كتب مناقب و آثار بر اين متفق است كه مولانا بعد از اين خلوت روش خود را بدل ساخت و بجاى اقامه نماز و مجلس وعظ بسماع نشست و چرخيدن و رقص بنياد كرد و بجاى قيل و قال مدرسه و جدال اهل بحث گوش به نغمهء جانسوز نى و ترانهء دلنواز رباب نهاد . و با آنكه در آغاز كار و پيش از آنكه ذرهوار در شعاع شمس رقصان شود سخت به نماز و روزه مولع بود چنان كه هر سه روز يكبار روزه گشادى و شب تا بروز در نماز بودى و بسماع و رقص درنيامده بود و در صورت عبادت و تقوى كمال حاصل مىكرد و از تجليات الهى برخوردار مىگشت . چون آفتاب حقيقت شمس بر مشرق جان او تافت و عشق در دل مولانا كارگر افتاد و شمس را به راهنمائى برگزيد به اشارت او بسماع درآمد و بيش از آن حالات و تجليات كه از پرهيز و زهد مىديد در صورت سماع بر او جلوهگر گرديد چنان كه سلطان ولد در جزو سوم مثنوى ولدى گويد :