بديع الزمان فروزانفر
62
زندگانى مولانا ( فارسى )
آنكه اندر علوم فائق بود * بسرىّ شيوخ لائق بود مفتيان گزيده شاگردش . . . * همه صفها زده ز جان گردش هر مريدش ز بايزيد افزون * هريكى در وله دو صد ذو النون با چنين عزّ و قدر و فضل و كمال * دائما بود طالب ابدال خضرش بود شمس تبريزى * آنكه با او اگر درآميزى هيچكس را به يك جوى نخرى * پردههاى ظلام را بدرى آنكه از مخفيان نهان بود او * خسرو جمله واصلان بود او اوليا گر ز خلق پنهانند * خلق جسمند و اوليا جانند جسم جان را كجا تواند ديد * راه جان را بجان توان ببريد اينچنين اوليا كه بينااند * از ازل عالمند و والااند شمس تبريز را نمىديدند * در طلب گرچه بس بگرديدند غيرت حق ورا نهان مىداشت * دور از وهم و از گمان مىداشت نزد يزدان چو بود مولانا * از همه خاصتر بصدق و صفا گشت راضى كه روى بنمايد * خاص با او بر آن بيفزايد طمع اندر كس دگر نكند * مهر باقى ز دل برون فكند غير او را نجويد اندر دهر * گرچه باشد فريد و زبدهء عصر نشود كس بدان عطا مخصوص * او بود با چنان لقا مخصوص بعد بس انتظار رويش ديد * هم شنيد آنچه كس ز كس نشنيد چون كشيد از نياز بوى ورا * بىحجابى بديد روى ورا . . . شد بر او عاشق و برفت از دست * گشت پيشش يكى بلندى و پست دعوتش كرد سوى خانهء خويش * گفت بشنو شها ازين درويش خانهام گرچه نيست لائق تو * ليك هستم بصدق عاشق تو بنده را هرچه هست و هرچه شود * بىگمان جمله آن خواجه بود پس ازين روى خانه خانهء تست * به وثاقت همىروى تو درست بعد از آن هر دو خوش روانه شدند * شاد و خندان بسوى خانه شدند