بديع الزمان فروزانفر

61

زندگانى مولانا ( فارسى )

كه از ملاقات مولانا با شمس الدين در شام حكايتى « 1 » نقل كرده است . صرف‌نظر از اين اخبار كه اين حادثه را خارق‌العاده و آشفتگى مولانا را ناگهانى نشان مىدهد هرگاه بمأخذ قديم‌تر و صحيح‌تر يعنى ولدنامه بنگريم خواهيم دانست كه اين‌ها همه شاخ و برگهائى است كه ارباب مناقب و تذكره‌نويسان بدين قصه داده‌اند و تا اين حادثه را كه از نظر نتيجه يعنى تغيير حال و تبديل جميع شئون زندگى مولانا غير عادى است با مقدمات خلاف عادت جلوه دهند رواياتى از خود ساخته و يا شنيده‌هاى خويش را بدون تحقيق در كتب نوشته‌اند . مطابق روايات سلطان ولد پسر مولانا در ولدنامه عشق مولانا بشمس مانند جستجوى موسى است از خضر كه با مقام نبوت و رسالت و رتبهء كليم اللهى باز هم مردان خدا را طلب مىكرد و مولانا نيز با همهء كمال و جلالت در طلب اكملى روز مىگذاشت تا اينكه شمس « 2 » را كه از مستوران قباب غيرت بود بدست آورد و مريد وى شد و سر در قدمش نهاد و يكباره در انوار او فانى گرديد و او را به خانهء خويش خواند . اينك ابيات ولدنامه : غرضم از كليم مولاناست * آنكه او بىنظير و بىهمتاست آنكه چون او نبود كس بجهان * آنكه بود از جهان هميشه جهان

--> ( 1 ) - و آن حكايت اينست « همچنان روايت كردند كه روزى در ميدان دمشق سير مىكرد در ميان خلائق به شخص عجب مقابل افتاد نمد سياه پوشيده و كلاه نمدى بر سر نهاده گشت مىكرد چون به حضرت مولانا رسيد دست مباركش را بوسه داد و گفت اى صراف عالم معانى ما را درياب و آن حضرت مولانا شمس الدين تبريزى بود عظم اللّه ذكره » . ( 2 ) - در مقالات صفحهء 81 اين عبارت ديده مىشود « به حضرت حق تضرع مىكردم كه مرا با اولياء خود اختلاط ده و هم‌صحبت كن بخواب ديدم كه مرا گفتند كه ترا با يك ولى هم‌صحبت كنيم ، گفتم كجاست آن ولى ، شب ديگر ديدم كه گفتند در روم است چون بعد چندين مدت بديدم گفتند كه وقت نيست هنوز الامور مرهونة باوقاتها » كه معلوم مىدارد شمس نيز در طلب مردان بساق جد و قدم اجتهاد ايستاده بجان صحبت اوليا مىجست و مطلوبش را در روم نشان داده بودند و روايات افلاكى نيز مطابق مقالات است و ميانهء اين روايات با ولدنامه تصور اختلاف نبايد كرد چه جذب و كشش در اعتقاد مولانا از هر دو طرف ( عاشق و معشوق ) صورت مىگيرد . تشنه مىگويد كه كو آب گوار * آب هم گويد كه كو آن آب‌خوار و اصطلاح مستوران قباب غيرت يا قباب حق ( يعنى اولياء مخفى كه بسه طبقه مىشوند ) كه در كتب صوفيان به نظر مىرسد ماخوذ است ازين حديث « اوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى » .