بديع الزمان فروزانفر
60
زندگانى مولانا ( فارسى )
خبر مذكور را از دشمنان خاندان مولانا يا از افواه عوام بىاطلاع شنيده و بدون مطالعه و تحقيق روايت كرده باشد . با دقت بيشتر واضح مىگردد كه روايت افلاكى و دولتشاه نيز خالى از اشكال « 1 » نيست ، چه سؤال شمس بسيار ساده و پيش پا افتاده و عاديست و طفلان طريقت هم از جواب امثال آن عاجز نبوده و نمىباشند تا چه رسد بمولانا كه از آغاز زندگانى با حقائق عرفان آشنا شده و در مهد تصوّف تربيت يافته بود . هرچند مىتوان تصور كرد كه مولانا با شمس الدين در حلب « 2 » يا شام ديدار كرده و دست در دامن عشق و ارادت زده و سؤال شمس الدين يادآوريى از آن سخنان باشد كه با مولانا در آغاز كار به ميان آورده است و مؤيد اين سخن روايت افلاكى است
--> ( 1 ) - بنا به ظاهر چنين مىنمايد ولى از مقالات شمس برمىآيد كه اين سؤال و جواب ميانهء اين دو بزرگ رد و بدل شده و مورد استشهاد از مقالات اين سخن است « و اول كلام تكلمت معه كان هذا اما ابا يزيد ( ابو يزيد صواب است ) كيف ما لزم المتابعة و ما قال سبحانك ما عبدناك فعرف الى التمام و الكمال هذا الكلام و اما ( ان ظ ) هذا الكلام الى اين مخلصه و منتهاه فسكر من ذلك لطهارة سره » ( مقالات شمس صفحه دوم ) و از قرائن معلوم است كه ضمير « معه » بمولانا راجع مىگردد و ازينرو بايد باور كرد كه اين سؤال و جواب واقع گرديده ولى اينكه مبدأ انقلاب مولانا همين سؤال بوده در حد خود مورد اشكال است . ( 2 ) - از مقالات شمس و روايات افلاكى معلوم مىگردد كه شمس مدتى در حلب و شام مقيم بود و چنان كه گفته آمد مولانا هم قريب هفت سال در اين دو ناحيت اقامت گزيده بود و بدين جهت فرض ملاقات او با شمس در يكى ازين دو نقطه خالى از قوت نيست و اين سخن شمس در مقالات صفحهء 36 « ازم ( مولانا در همه جاى اين كتاب ) به يادگار دارم از شانزده سال كه مىگفت كه خلائق همچو اعداد انگورند عدد از روى صورتست چون بيفشارى در كاسه آنجا هيچ عدد هست » مىتوان ملاقات مولانا را با شمس در حلب استفاده نمود چه از اقامت مولانا در حلب تا آخرين سال مصاحبت او با شمس ( 630 - 645 ) تقريبا 16 سال فاصله مىباشد و آن معنى كه از مولانا بعنوان يادگار شانزدهساله روايت مىكند همان است كه از هفت قرن پيش در اين ابيات مثنوى به يادگار مانده است . ده چراغ ار حاضر آرى در مكان * هريكى باشد به صورت غير آن فرق نتوان كرد نور هريكى * چون به نورش روى آرى بىشكى گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى * صد نمايد يك شود چون بفشرى در معانى قسمت و اعداد نيست * در معانى تجزيه و افراد نيست مثنوى ، دفتر اول ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 18 ) .