بديع الزمان فروزانفر

58

زندگانى مولانا ( فارسى )

بر استرى نشسته و جمعى موالى در ركاب او روان از مدرسه به خانه مىرود . شيخ شمس الدين از روى فراست مطلوب را ديد بلكه محبوب را دريافت و در عنان مولانا روان شد و سؤال كرد كه غرض از مجاهدت و رياضت و تكرار و دانستن علم چيست مولانا گفت روش سنت و آداب شريعت شمس گفت اين‌ها همه از روى ظاهر است . مولانا گفت وراى اين چيست ، شمس گفت علم آنست كه بمعلوم رسى و از ديوان سنائى اين بيت برخواند : علم كز تو ترا بنستاند * جهل از آن علم به بود بسيار مولانا از اين سخن متحير شد و پيش آن بزرگ افتاد و از تكرار درس و افاده بازماند » . روايت ابن بطوطه « 1 » ابن بطوطه كه در نيمهء اول از قرن هشتم در اثناء سفر خود به قونيه رفته و شرح مختصرى نيز راجع بمولانا و پيروان او نوشته در سبب انقلاب مولانا گويد « روايت كنند كه او ( مولانا ) در آغاز كار فقيهى مدرس بود كه طلاب در يكى از مدارس قونيه به روى گرد مىشدند . يك روز مردى حلوافروش كه طبقى حلواى بريده بر سر داشت و هر پاره‌اى به فلسى مىفروخت به مدرسه درآمد . چون بمجلس تدريس رسيد شيخ ( مولانا ) گفت طبق خويش را بيار ، حلوافروش پاره‌اى حلوا برگرفت و بوى داد ، شيخ بستاند و بخورد ، حلوائى برفت و به هيچ‌كس از آن حلوا نداد . شيخ ترك تدريس گفت و از پى او برفت و ديرى كشيد كه بمجلس درس باز نيامد و طلاب مدتى دراز انتظار كشيدند . سپس به جستجوى او برخاستند و آرامگاه او نشناختند تا پس از چند سال برگشت و جز شعر پارسى نامفهوم سخنى نمىگفت . طلاب از پيش مىرفتند و آنچه مىگفت مىنوشتند و از آنها كتابى بنام مثنوى جمع كردند » . اكنون چون بدقت در اين روايات نگريم روشن مىگردد كه روايت افلاكى و دولتشاه در اين مشترك است كه علت انقلاب مولانا سؤال شمس و تصادف اين دو بقيهء پاورقى از ذيل صفحهء 57

--> و اين روايت در تذكرهء آتشكده هم هست ( در ذكر رجال بلخ ) . - و صحيح سجاسى است چنان كه در صفحهء « 51 » اين كتاب گذشت . ( 1 ) - رحلهء ابن بطوطه ، جلد اول ، طبع مصر ( صفحهء 187 ) .