بديع الزمان فروزانفر
54
زندگانى مولانا ( فارسى )
شيخ اوحد الدين « به رغبت تمام گفت كه بعد اليوم مىخواهم كه در بندگيت باشم ، گفت بصحبت ما طاقت نيارى ، شيخ بجد گرفت كه البته مرا در صحبت خود قبول كن ، فرمود به شرطى كه على ملأ الناس در ميان بازار بغداد با من نبيذ بنوشى ، گفت نتوانم گفت براى من نبيذ خاص توانى آوردن ، گفت نتوانم ، گفت وقتى من نوش كنم با من توانى مصاحبت كردن ، گفت نه نتوانم مولانا شمس الدين بانگى بزد كه از پيش مردان دور شو » چنان كه از اين حكايت و ديگر روايات مستفاد است مولانا شمس الدين بحدود ظاهر بىاعتنا و برسوم پشت پا زده و از مجردان چالاك اين راه و غرض وى از اين سخنان آزمايش اوحد الدين بوده است در مقام تجريد و تفريد كه حقيقت آن در مرحلهء معاملات صرفنظر از خلق و توجه به خالق است به تمام و كمال همت و صاحب اين مقام را پس از رعايت دقائق اخلاص انديشهء رد و قبول عام نباشد كه گفتهاند : از پى رد و قبول عامه خود را خر مساز * زانكه نبود كار عامه جز خرى يا خرخرى چنان كه شمس الدين در طريق معامله به همه همت روى به نقطه و مركز حقيقت آورده و از پسند و ناپسند كوتاهبينان گذشته و رعايت حدود و رسوم مسجد و خانقاه را كه آن روزها سرمايهء خودفروشى و خويشتنبينى بعضى از كمهمتان زهدنماى جاهپرست بشمار مىرفت ترك گفته بود و در عالم لاحدى و فضاى آزادى پروبال همت مىگشاد ، در مرحلهء تعليم و تعلم هم بتوقف به روايت گفتار گذشتگان و قناعت بقال قال « 1 » حدثنا كه مبناى بيشتر علماى آن عهد است عقيده نداشت و مىگفت هركس بايد از خود سرچشمهء زايندهء دانش باشد و انديشهء « 2 » قطره مثال را به درياى بىپايان و خشكناشوندهء كمال پيوسته گرداند و به گفتار كسان كه بر اندازهء نصيب خود از حقيقت سخن راندهاند
--> ( 1 ) - اشاره است بدين قطعهء ناصرخسرو كه در طعن ارباب حديث گفته است : كردى از بر قران به پيش اديب * نحو سعدان بخوانده صرف خليل وانگهى قال قال حدثنا * گفتهاى صد هزار بر تقليل چه به كار اينت چون ز مشكلها * آگهى نيستت كثير و قليل ( 2 ) - مقتبس است از گفتهء مولانا : قطره دانش كه بخشيدى ز پيش * متصل گردان به درياهاى خويش قطرهاى علمست اندر جان من * وارهانش از هوا و خاك تن پيش از آن كاين خاكها خسفش كنند * پيش از آن كاين بادها نشفش كنند مثنوى ، جلد اول ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 49 ) .