بديع الزمان فروزانفر
مقدمه 5
زندگانى مولانا ( فارسى )
استاد مرحوم در علوم بلاغت و فنون ادب سخت توانا و بر اسرار آن نيك واقف بود و ذوقى از نسيم صبحگاه لطيفتر داشت و اشعار فراوان از قدماء شعراى عرب و ايران كه انتخاب آنها از جودت فكر و لطف قريحهء او حكايت مىكرد محفوظ او بود و گاهوبيگاه به قرائت و املاء آن ابيات مجلس افاضت و محضر درس را نمودار جنات عدن مىساخت و از فرط رغبت بتكميل طالب علمان همواره اصرار مىكرد كه آن اشعار گزيده را بنويسند و از بر كنند . رسم چنان بود كه دانشآموزان روشنبين علاوه بر مجلس درس كه فيض عام و بهمنزله خوان يغما بود و نزل دانش در كنار مستحقان و نامستحقان ريخته مىشد صبحگاه به حجرهء خاص كه مسكن شبانروزى استاد بود حاضر شوند و آنچه ميسر گردد از افاضات و معارف وى بقيد كتابت درآورند و ابيات و قصائد منتخب به عربى و پارسى در دفاتر خود بنويسند و روز ديگر حفظ كرده به قصد تصحيح بر استاد فروخوانند . اما بيشتر محفوظات استاد از گفتار متقدمان پارسى و تازى بود و بابيات جزل و حماسيات ميلى هرچه تمامتر به خرج مىداد و از شعرهاى رقيق و نازككارىهاى متأخرين لذت نمىبرد و دانشآموزان را هم بمذاق خود مشغول ديوانهاى شعراء خراسان مىكرد و از مطالعهء سخن ديگران بازميداشت . بنده هم به جهت آنكه عقيدهء ثابتى به استاد داشتم و راستى آنكه بصفاء ذهن و لطافت قريحهء او معجب بودم و بفضائل نفسانى وى عشق مىورزيدم و گاهى نيز نظمى بىسروسامان و بيتى شكسته بسته مىسرودم به راهنمائى آن فاضل فرشتهخو بتتبع و مطالعهء ديوانهاى پيشينيان وقت صرف مىكردم چندانكه شب و روز هنگام آسايش و حركت از خواندن يا تكرار و حفظ شاهنامه و ديوان فرخى و مسعود سعد و منوچهرى غفلت نمىورزيدم و طبعا نظر به پيروى سليقهء استاد با مولانا جلال الدين سروكارى نداشتم سهلست خالى از انكار هم نبودم . در آغاز سال 1303 بطهران آمدم و روزگارى پس از آن باز كارم مطالعهء همان نوع شعر بود تا بدان غايت كه از مطالعهء ديوانها خاطرم را ملالتى شگفت به هم رسيد و بيش ميلى و رغبتى نماند . در اين ميانه يكى از دوستان ( حاجى ملك الكلام ) مرا به خواندن