بديع الزمان فروزانفر

مقدمه 4

زندگانى مولانا ( فارسى )

حاصل آمد و هنگام آن رسيد كه در مقدمات عربيت خوضى رود و شروعى افتد مرا بمكتب ديگرى سپردند كه معلم يا باصطلاح آخوند آن مكتب پيرى بود هشتادساله كه به خدمت بسيارى از كملين و رجال رسيده بصيرت بيشتر و اطلاع كاملترى داشت . معلم مكتب پس از آنكه چندى سپرى شد ، سرگذشت خود را براى ما شرح مىداد كه من در ايام جوانى صيت حاج ملا هادى حكيم سبزوارى را شنيده از بشرويه بسبزوار افتادم ، در آن موقع حاج ملا سلطان على گنابادى ( از مشايخ بزرگ قرن اخير ) هم به قصد تحصيل حكمت و ادراك خدمت و صحبت حكيم در سبزوار بسر مىبرد و مغنى درس مىداد و من مقدمات عربيت را نزد آن بزرگوار خوانده بمحضر حاجى حاضر مىگرديدم - و در ضمن سرگذشتهاى شگفت از حاجى و شاگردان او نقل مىكرد و اشعار مثنوى براى ما مىخواند و او را در حال خواندن نشاطى عجيب دست مىداد . اين مكتب‌دار پير كه علاوه بر ادراك مجلس حكيم سبزوارى در طهران سعادت حضور عده‌اى بسيار از دانشمندان مانند مرحوم جلوه و آقا محمد رضاى قمشه‌اى را يافته بود حالات و اطوار شگفتى از خود بظهور مىآورد و به مثنوى عشق مىورزيد و روىهم‌رفته جهان‌ديده و مجرب و آزاده‌منش بود و ما را به آزادگى و حريت ضمير سوق مىداد و صحبت او مرا بر آن مىداشت كه مثنوى را بدست آورم و بخوانم و بتقليد پدر و نياى خود از آن گنجينهء آسمانى توشه‌اى برگيرم و سخنان خود را در مجالس بدان گوهران ثمين آرايش دهم . در ده كوچك ما كه از هر جهت فقير و بىمايه بود و اهل سواد آن انگشت‌شمار بودند دسترسى بكتاب مثنوى ميسر نمىگرديد چه تنها سه نسخهء چاپى آن وجود داشت كه دارندگان آن را چون راز عشق مخفى مىنمودند و نسخهء خانوادگى هم در دست عاريت‌گيرندگان تلف شده بود . روزگارى گذشت و ايامى به خوشى و تلخى سپرى شد تا اينكه عزيمت مشهد جزم گرديد و آنجا بمحضر استادم مرحوم عبد الجواد اديب نيشابورى ( 1281 - 1344 ) راه يافتم و به كلى ربودهء آن بيان شيرين و گفتار مليح گرديده سر از قدم نشناختم و دل بر فراق خويشان و پيوستگان نهاده آهنگ اقامت كردم تا از محضر استاد فائده برگيرم .