بديع الزمان فروزانفر

16

زندگانى مولانا ( فارسى )

چونكه از حق چنين خطاب شنيد * رشتهء خشم را دراز تنيد كرد از بلخ عزم سوى حجاز * زانكه شد كارگر در او آن راز بود در رفتن و رسيد خبر * كه از آن راز شد پديد اثر كرد تاتار قصد آن اقلام * منهزم گشت لشكر اسلام بلخ را بستد و به زارى زار * كُشت از آن قوم بىحد و بسيار شهرهاى بزرگ كرد خراب * هست حق را هزار گونه عذاب و اين ابيات سند قويست كه عزيمت بهاء ولد از بلخ پيش از سنهء 617 كه سال هجوم چنگيز ببلخ است بوقوع نپيوسته و آنچه ديگران نوشته‌اند سرسرى و بىسابقهء تأمل و تدبّر بوده است . به روايت افلاكى وقتىكه اين خبر به خوارزمشاه رسيد و از عزيمت بهاء ولد و رنجش خاطر او و شورش اهل بلخ براى منع بهاء ولد آگاهى يافت متوهم گرديد « بار ديگر قاصدان معتبر پيش سلطان العلماء فرستاد و طريق مستغفرانه پيش آورد و بعد از نماز خفتن پادشاه خود با وزير به خدمت آمد و لابه‌ها كرد تا فسخ عزيمت كند ، سلطان العلماء تن در نداد و خوارزمشاه درخواست ، تا نهانى حركت كند » و معلوم نيست افلاكى با اينكه مثنوى ولدى را در دست داشته و خود همنشين و تربيت‌يافتهء سلطان ولد بوده از روى كدام مأخذ و بچه نظر بر خلاف روايت پير و مرشد خود اين روايات را گرد آورده است . پوشيده نيست كه رفتن خوارزمشاه بعد از نماز خفتن و در تاريكى شب به خانه بهاء ولد به هيچ‌روى با قرائن تاريخى نمىسازد ، پادشاهى با آن عظمت و حشمت كه نام خليفهء عباسى از خطبه مىافكند و از خاندان على خليفه برمىگزيند و در توانايى خود مىبيند كه آنچه مأمون با عراقت نسب و بسطت ملك و نفاذ امر و مساعدت اكثر ايرانيان از پيش نبرد به‌آسانى انجام دهد هرگز از اعراض بهاء ولد و امثال او گردى بر دامن جاهش نمىنشست تا شبانه به خانهء او رود و التماس فسخ عزيمت كند و از حركت بهاء ولد به آشكار بيم دارد و خواستار عزيمت نهانى گردد ، با اينكه همو مجد الدين بغدادى را با همهء شهرت و بزرگى بجيحون افكند و غريق درياى نيستى گردانيد .