بديع الزمان فروزانفر

14

زندگانى مولانا ( فارسى )

قرائن و حدس تاريخى درصورتىكه مخالفت فخر رازى و بهاء ولد مسلم باشد تواند بود كه فخر رازى نزد سلطان محمد سعايت كرده و او را از بهاء ولد رنجيده خاطر و متوحش ساخته باشد . به روايت افلاكى دل‌گرانى اين عارف و آن حكيم مشهور در سنهء 605 آغاز گرديد و از فحواى حكايات مىرساند كه در موقع هجرت بهاء ولد هنوز فخر رازى زنده بوده و سفر بهاء ولد وقتى اتفاق افتاد كه از عمر مولانا پنج سال مىگذشت و چون ولادت او باتفاق آراء به سال 604 واقع شده پس فرض عزيمت بهاء ولد پيشتر از سال 609 ممكن نيست و بقول اكثر حدوث اين واقعه در سنهء 610 بود و فخر رازى در سنهء 606 وفات يافت و ازاين‌روى هنگام هجرت بهاء ولد چهار سال تمام مىگذشت كه آن آفتاب معرفت سر در نقاب تيره خاك كشيده بود ، پس ادعاء دخالت او در رنجش سلطان از بهاء ولد ضرورىالبطلانست . و روايات افلاكى در اين باب بقدرى با يكديگر متعارض است كه اصلاح و جمع آنها امكان ندارد ، چه با اينكه به گفتهء او بهاء ولد در موقعى كه مولانا پنج‌ساله بود هجرت كرد در حكايت ديگر مىآورد كه مولانا در شهر بلخ شش‌ساله بود و گويد هنوز بهاء ولد از بغداد عزيمت نكرده بود كه خبر هجوم مغل به شهر بلخ و حصار گرفتن آن به خليفه رسيد و از حركت بهاء ولد به گفتهء افلاكى تا محصور شدن بلخ و قتل عام چنگيز در آن شهر و نواحى قريب هشت سال فاصله است و ظاهرا افلاكى براى اينكه كرامت خاندان مولانا را ثابت و آنان را به‌غايت تقرّب در بارگاه الهى بلكه نهايت اقتدار و توانائى در عالم كون و فساد و تصرف در حوادث و اكوان معرفى كند اين روايات را بدون رعايت ترتيب تاريخ گرد آورده و ديگران هم بتقليد او در كتب خود نوشته‌اند ، باوجود روايات گذشتگان كه در حد امكان بقرائن تاريخى تأييد شد نظر اين ضعيف آنست كه علت عمده در عزيمت و هجرت بهاء ولد از بلخ خوف و هراس از خون‌ريزى و بىرحمى لشگر تاتار بود كه تمام مردم را به وحشت و بيم افكنده و آنان را كه مكنت و قدرتى داشتند بجلاء وطن و دورى از خانمان و خويشان مجبور گردانيد و بدين جهت بسيارى از مردم ايران بممالك دوردست هجرت كردند و از اشعار