سعيد نفيسى
57
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
در بلندى چون سخن مىداد دست * مستمع بىهوش مىافتاد و مست كرد بر مجلس مگر مردى گذر * گفت پيش آريد كار كفشگر خواجه كان بشنود شد با درد جفت * گفت بشنوديت آنچ اين مرد گفت زين سخن الهام آمد در دلم * شد جهانى درد در دل حاصلم ملهمم گفت اين سخنهاى بلند * نيست اندر خورد مشتى مستمند اين سخن پرندگان زنده راست * نه خر پالانى و خربنده راست رهروان را همچو مرغان پر مسوز * رهروان را پارهاى بر كفش دوز رهروانند اهل مجلس سربهسر * پارهدوزى كن چو مرد كفشگر پشهاى را قوت فيلى مىدهى * مور را با جبرئيلى مىنهى رهروان را گر بخواهى دوخت كفش * بس طپانچه مىزنى تو بر درفش كار چون از حد خود افزون رود * صاحب آن كار را در خون رود فىالمثل عشق ار ز طاقت بيش شد * صاحبش در خون جان خويش شد جاى ديگر در مصيبتنامه مىگويد : خواجهء اسكافى آن برهان دين * گفت سنجر را كه اى سلطان دين واجبم آمد به تو دادن زكات * زانكه تو درويش حالى در حيوة گر ترا ملك و زرى هست اين زمان * هست آن جمله از آن مردمان كردهاى از خلق حاصل آن همه * بر تو واجب مىشود تاوان همه چون از آن خود نبودت هيچچيز * زين همه منصب چه سودت هيچ نيز از همهكس گرچه دارى بيشتر * مىندانم كس ز تو درويشتر اگرچه در اين مورد به جاى ركن الدين برهان دين آورده ولى بيشتر بدان مىنمايد كه برهان دين در اين مورد لقب اسكافى نيست و عبارتيست كه در مقام تكريم و تعظيم دربارهء او گفته و هم براى رعايت وزن شعر و هم براى آن است كه با سلطان دين قافيه بكند و در اين صورت اين برهان دين جز همان ركن الدين