سعيد نفيسى
19
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
بانگى برخاست كه : « انا اللّه » . و از سوى ديگر پيرى ژندهپوش با پشت خميده و سيماى چين خورده جبهء خود را گشود و گفت : « ليس فى جبتى سوى اللّه » . اين دو بانك ضعيف كه يكى از مردهء پاى به گور گذاشته و ديگرى از پير خميدهء روى از جهان در كشيده برخاست چنان زلزله در اركان آن مغازهء بزرگ انداخت كه هنوز آن گيرودار بكوب بكوب و بگير بگير و بزن بزن فروننشسته است . كسانى كه اين دو بانگ ضعيف را كه از حنجرهء دو محتضر برآمده بود شنيدند پيش خود انديشه كردند كه اين آدمىزادهء ناتوان بيچاره كه هزاران دشوارى در پيش راه و در برابر چشم خويش دارد و دو سر راه او به نيستى پيوسته است باز هر چه باشد انديشهاى و فهمى و حسى و ادراكى دارد و باز هرچه باشد از آن خر پالانى و آن اسب افسارى كه دهانهء او را مىگيرند و مىكشند و هرجا مىخواهند مىبردش داناتر و بيناتر و جوياتر و شنواتر و پوياترست . باز هرچه باشد از بوزينهاى كه او را به رقص مىآورند و از مارى كه او را به افسون رام مىكنند و از يوزى كه زنجير مىكنند و به شكار مىبرند بيشتر دانش و بينش دارد . چه شده است كه آن يوز همينكه يوزبان را در خواب ديد زنجير مىگسلد و راه بيابان پهناور را پيش مىگيرد ولى اين بازماندهء انبيا و رسل كاسهء گرمتر از آش و خدمتگزار دلسوزتر از مخدومست ؟ راستست كه ناتوانست و نمىداند چرا آمده و چرا مىرود . پس لااقل دست از جان بشويد و آنچه در دل دارد بگويد . لااقل اعتراف كند كه ناتوانست و بگويد كه نمىداند . لااقل درد را به زبان بياورد ، بگويد كه چه مىكشد . از همه گذشته اين همه توانائىها و ناتوانىها ، اين انديشههاى به كار آمده يا نابكار همه مخلوق فكر اوست . چون نمىدانسته است و سبب و انگيزه را نمىيافته پيش خود فكرى كرده و در خيال خود عالمى ساخته و خود را بيهوده اسير آن