سعيد نفيسى
20
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
كرده است . حالا كه چنين است و مىبيند كه بازهم هرچه مىنگرد از خود تواناتر نمىبيند پس چرا بيهوده خود را فريب دهد و به جاى آنكه نيرو را در خود بيابد و به خويشتن تلقين كند حربه را بدست ديگرى دهد و سر پيش آورد كه هركه بخواهد بزند . وانگهى اكنون كه آمدن و رفتن بدست او نيست و چندى او را در جائى كه خود ميل آن نكرده است با اسبابى كه خود نگزيده است او را نگاه مىدارند چرا روزگار را بر خود تيره و زندگى را بر خويشتن تلخ كند ؟ يگانه سرمايهء او همين گوشت و پوست و رگ و پى و استخوان است كه نمىداند روزى كه از هم گسيخت بازهم پيوند مىگيرد يا آنكه بازآمدنت نيست چو رفتى رفتى . اين مشت رگ و پوست و پى و استخوان و گوشت مىخواهد ، مىبيند ، مىشنود ، مىخورد ، مىخسبد ، درد مىكشد ، بيمار مىشود . چرا نخواهد ، چرا نبيند ، چرا نشنود ، چرا نخورد ، چرا نخسبد ، چرا درد را ننشاند و چرا بيمارى را درمان نكند ؟ اگر نبايد از اين لذايذ برخوردار شود چرا اين همه را در پيش چشم او و در دسترس وى گذاشتهاند ؟ چرا آنها كه مىگويند نخور خود مىخورند ؟ زشتى و زيبائى هست . چرا زشتى را بر زيبائى ترجيح بدهد ؟ خوبى و بدى هست . چرا خوبى هميشه بايد نصيب همسايه شود ؟ حالا كه چنين است مىخورم و مىنوشم و شادى مىكنم و خاطر خوش مىدارم و دست مىافشانم و پاى مىكوبم و سماع مىكنم از كسى هم باك ندارم زيرا كه : « انا اللّه » و « ليس فى جبتى سوى اللّه » . اما با اين همه ، همچنانكه هر خوبى خوبست و هر زيبائى زيباست و من خواهان خوبى و جويندهء زيبائيم خويشتن هم بايد خوب و زيبا باشم تا خوبى و زيبائى بر من برازنده و گوارنده باشد . همچنانكه هر خوبى و زيبائى را براى خويش مىخواهم بايد براى ديگران هم بخواهم و برايشان نيز بپسندم و روا