محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )

329

رشحات البحار ( فارسى )

معرفت ، عبوديت ، و عدالت را نيز ادراك نمايد . در اين صورت سرش را بلند مىكند و به جانب مولاى خود فرامىرود . اينجا است كه ناگهان متوجه شود كه محبت وى در جايى متوقف نمىشود ، و عشق او نامتناهى است ، درحالىكه كمالات اشياء متناهى است . اين است كه خداوند متعال فرموده است : خلقتك لأجلي و خلقت الاشياء لاجلك اينجا است كه درمىيابد كه اشيا سزاوار نيستند كه وى محبت و قلب خود را مشغول انان سازد ؛ زيرا انها براى اينكه محبوب وى باشند ، كم و ناكافى هستند و فقط خداوند شايسته چنين چيزى است ؛ زيرا وى صرف الوجود و الوجوب و در كمال ، جمال ، وجود نامتناهى است . در اين صورت انسان به فطرت خود و كمالات ان نظر مىكند و در نتيجه به حقيقت فطرت و مولاى ان مىرسد . چنان‌كه خداوند متعال فرموده است : فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً « 1 » از آنجايى هم كه اولين معرفت و شناخت وى با وجه عقل خود ، نظر در آيات خداوند و ظهورات وى است ، و چنان‌كه مىدانيم اين موارد هم عين ربط به خداوند هستند ، در نتيجه انسان خداوند را با عقلش يگانه مىداند و با قلبش به وى محبت مىورزد . اين است كه از [ ائمه ( ع ) ] روايت شده است كه : هل الدّين إلّا الحبّ « 2 » مگر دين چيزى جز محبت است ؟ خلاصه ، اگر متوجه شد كه همه اين امور ، ظهور سارى خداوند در همه اشيا و عوالم است ، به مقام علم اليقين و آخرين مرتبه اسلام رسيده است ؛ زيرا وى از طريق ظهور به وجود حق ظاهر متعال استدلال مىكند و وى را كشف مىنمايد . با وجه روح خود نيز محبوب ظاهر را با چشم يقين خويش مشاهده مىنمايد و آنچه را كه بايد ، ادراك مىكند و در مرتبه ايمان و مقام « كنت سمعه

--> ( 1 ) . روم ( 30 ) : 30 . ( 2 ) . كلينى : كافى ، ج 8 ، ص 79 .