محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )

303

رشحات البحار ( فارسى )

اشعه خود را از بدن مىگيرد و در نتيجه بدن به همان مرگ ذاتى خود بازمىگردد . و اين معنى ايجاد مرگ براى بدن است . بدين ترتيب ، تقابل ميان حيات بدن و مرگ ان ، تقابل ملكه و عدم است . البته اين امر از جمله مواردى نيست كه كشف ان بر عهده انبيا باشد تا در زمره عقايد قرار بگيرد . بلكه از جمله امورى است كه همه ، حتى حيوانات نيز ان را ادراك مىنمايند . مراد از حقانيت مرگى كه انبيا ان را آورده‌اند ، ارتقاى روح و بقاى ان پس از مرگ بدن است ؛ زيرا روح از عالم امر است و به خاطر تجرد خود ، نه فنايى دارد و نه فناكننده‌اى . و اين امر قابل تدبر است . دليل اين امر نيز فطرت عشق بقا ، عشق لقا ، عشق آزادى ، عشق آسايش ، و عشق نيك‌نامى است كه در كتاب « انسان و فطرت » اثبات شده است . مقدمه چهارم [ دو تلازم يكى تلازم ميان ماده بدنى ملكى و برزخى با صورت جسميه ، ديگرى تلازم ميان صورت جسميه و صورت نوعيه نفسانيه ؛ ] در اينجا دو تلازم وجود دارد : يكى تلازم ميان ماده بدنى ملكى و برزخى با صورت جسميه ، ديگرى تلازم ميان صورت جسميه و صورت نوعيه نفسانيه ؛ زيرا پس از تفكيك روح و بدن از طريق مرگ ، تلازم ميان صورت جسميه و صورت نوعيه باقى مىماند ؛ البته همراه با ماده برزخى ( نه ملكى ) كه به عالم برزخ منتقل مىشود تا اينكه صورت جسميه به‌طور كامل به مرتبه انها ( صورت نوعيه و ماده برزخى ) ارتقا مىيابد و ماده با صورتى ( مادى ) به عنوان سرمايه اين عالم باقى مىماند . ازاين‌رو روح به بدن موجود در قبر تعلقى برزخى پيدا مىكند و سؤال از او در قبر با همين بدن خواهد بود . مقدمه پنجم [ هم برزخ و هم ملك ، هر دو از عالم حس و محسوس هستند ] هم برزخ و هم ملك ، هر دو از عالم حس و محسوس هستند و نسبت ميان انها ، نسبت ظهور و بطون است و اين حوزه تا زير عرش ، به ان دو اختصاص دارد . به طورى كه همه آنچه كه با حس مقيد به ماده ادراك مىشود ، جزء عالم ملك به حساب مىآيد و هرچه كه با حس مطلق ادراك مىشود ، مربوط به عالم