محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

مقدمه 6

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

از مكهء معظمه ديگر بار بهندوستان رفتم اغلب مرتاضان و - گوشه‌نشينان را ملاقات كردم از بعضى اشخاص بازيافته سخنان آزموده شنيدم كتاب زبدة الاسرار را كه به اشارهء رحمت مآب در كرمان مقدمه كرده بودم و آن در اسرار شهادت است در آن غربتها و بىكسىها و بينوائيها و رنجها كه اشكم پياپى از ديده جارى بود بنظم آوردم و در بمبئى آن را على شاه جنت جايگاه كه خداى او را با فقير دوست فرموده بود امر بطبع فرمود . گمان ندارم كه هيچ آدميزادى يك صفحه از آن بشنود و از خود نرود با همان حالى كه خداى داند چه بوده از هندوستان روانهء عتبات عرش درجات شدم . در كربلا اربعينى نشستم فيوضات ديدم بفوزها رسيدم به ايران آمدم در آن اوقات ما بين مشايخ اين سلسله نزاع قطبيت سخت بر پا بود و اين معنى با سليقه و سبك فقير موافق نمىنمود مىگفتم سند فقر ترك هنگامه است نه كاغذ ارشادنامه . جنگ و جدال رويهء اهل قال است نه شيوهء مشايخ و رجال . مغايرتى در ميان آمد از همكنان داعيه‌جو كناره گرفتم و محض اينكه از گفتگوها دور باشم باز بهندوستان رفتم كه باقى عمر را در ارض دكن بمانم و دفترهاى شسته را از نو نخوانم . به جهاتى كه ذكرش لايق نيست توقفم در آنجا سخت شد مراجعت كردم و بعزم مشهد مقدس بطهران آمدم و آن سال مجاعه بود اسباب مسافرت هرچه بود تلف شد ناچار متوقف شدم و هنوز متوقفم . به حمد الله با هيچ‌كسى در هيچ امرى طرف نيستم و از هيچ‌كسى زحمتى ندارم هركس با اين بينوا از وجهى بستيزه برخاست طرفى نديد و جوابى نشنيد سر خود گرفت و از راهى كه آمده بود به قهقرى رفت . در اين اوقات كه سال عمرم به شصت رسيده پير و شكسته شده‌ام از مكالمات لازمه سستى دارم تا بجواب مقالات نسنجيده‌گويان بىباك و متعرفين هوسناك چه رسد . سالها بود كه در خيال داشتم ترجمهء تفسير كلام إله را بنظم آرم كه مشوق مردم فارسىزبان به خواندن و فهميدن معانى و نكات عرفانى قرآن گردد و خاطرها از اباطيل مدعيان لفظتراش پرداخته شود و توفيق اين كار بزرگ را نمىبافتم بلكه ممتنع مىپنداشتم در اين آخر عمر عنايت بارىتعالى شامل حال شد و اين امر عجيب در مدت دو سال بلكه كمتر بظهور پيوست و توان گفت يكى از اسباب ظهور وقوع آن اقبال اعليحضرت پادشاه