محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
36
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
تاخته ز افلاك برون باره و غافل ز كمون * كاسترك نفس حرون كشته به زير لگدم گرمى من تابش من بد همه يخ و آتش من * آب شد اندر كش من تافت چو مهر اسدم گفتمش اى سلسله مو حاصلم از سلسله كو * جز كه به كار از همه شد عقدهء اندر عقدم گفتم من نادرهام در ره معنى سرهام * بينش هر باصرهام دافع هرگون رمدم چيست كه در راه طلب چند زدم پى بادب * هرچه كه رشتم بتعب پنبه شد اندر سبدم گفت از اين بيش دو صد هست در اين مرحله سد * اينكه تو ديدى بعد دهست نهى از نودم تا كه بد آئين نشوى خودسر و خودبين نشوى * دور ز تمكين نشوى راه روى بر رشدم زهدفروشى و فلان لايق شيخست و دكان * صوفى بىنامونشان چيست به حيلت سندم نطق و سكوت و ادبت دانش و جهل و طلبت * خوب و بد روز و شبت بر همه نامعتمدم زانكه ز نفس است و هوا وز پى شيداست و ريا * عارف بيچونوچرا چون نبود معتمدم شيخى و پيشى و سرى نيست بجز بىخبرى * زين همگى باش برى تا كه بيابى مددم