محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
37
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
مردى اگر پيش نهء كم ز كمى بيش نهء * با احدى خويش نهء يكدله دانى احدم گشت صفى پى سپرش باز نيامد خبرش * مىروم اندر اثرش تا خبرى زور سدم [ مگر بهر سفر بربسته محمل باز جانانم ] مگر بهر سفر بربسته محمل باز جانانم * كه از تن مىرود دنبال آن محملنشين جانم مكن بر من ملامت گر ز چشمم موج خون خيزد * كه اندر بحر هجرانست هردم خوف طوفانم عجب نبود اگر پيراهن طاقت قبا گردد * بود هر لحظه چون بر دست انبوهى گريبانم امان ندهد مرا غم آنقدر كز دل كشم آهى * مجال از چشم سوزن تنگتر گرديده مىدانم مگر مىرفتش از خاطر هواى ماه كنعانى * چنين مىديد در بيت الحزن گر پير كنعانم شب اندر خواب مىگفتم سخن با زلف مشكينش * سيهروزيست تعبيرش كه مو بر مو پريشانم ندادم هيچ مجنونى سراغ از خيمهء ليلى * فزون گشت ارچه گام اندر ره از ريگ بيابانم از آن خال سيهخاطر نشد ز انديشهام خالى * كه هندوى خودآئين خواهد از كف برد ايمانم خط نورسته باشد بر كمال حسن او آيت * خوش از بستان روحافزايش آيد بوى ريحانم