محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
35
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
ديده وصال بس صفى فاش و عيان نه مختفى * تا بصباح از شبش تا به تموز از ديش باد ز حسن مشربش بر لب من همى لبش * غم شكر است غبغبش روحفزا شكر نيش خال تو در مكابره تهمتن است و نادره * گيرد باج از كره گر بفرستى از ريش [ روى نياورد به من يار كه معيوب و بدم ] روى نياورد به من يار كه معيوب و بدم * ليك شد از خندهء او فاش كه بس بىخردم من شدم از خندهء او واله و شرمندهء او * ديد چو شرم و غم من داد نمايش به خودم تا نگرم پايهء خود حاصل و سرمايهء خود * تا بچه اندازه و حد گيج و كجم پست وردم خويش چو ديدم بعيان تيره شد آئينهء جان * تا بمقامى كه روان گشت روان از جسدم بيهده بنمود و دغل معرفت علم و عمل * گشت مساوى به مثل خصلت شفق و حسدم آنهمه تحقيق و نظر معنى عرفان و اثر * حاصل صد عمر دگر از لبنم تا لحدم جمله نمودم چو خسى پشه و مور و مگسى * يا هوس بوالهوسى يا روش ديو و ددم من به گمان كز همه رو گشتهام آئينهء او * پشم شد و ريخت فرو چوب چو زد بر نمدم