محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
مقدمه 5
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
تخم فساد در ارض حواس ريشه گيرد و آدمى مفسد فى الارض گردد . و گفت در خلوت و جلوت سخنى بخلاف رأى پادشاه و نظم ملكش مگوى كه از بيكاران محسوب گردى و آنچه به كار آيد ضايع كرده باشى . و گفت اگر خواهى كينهء حادث نشود جدل در سخنى مكن كه مجادله قلاوز ابليس است چون يكدفعه گفتى و طرفى مقابل نپذيرفت سخن را به او واگذار . و گفت ذكر قلب معرفت است و ذكر روح محبت و ذكر سير تسليم و ذكر وجود فنا . و گفت ادعا در هر امر دليل كذب آن دعوى است از آن كه دارنده را حاجت به ادعا نيست چراغ به روشنى خود بىزبان گوياست و گوهر از شبه ناگفته پيدا . و گفت در طلسم اكسير جز بدبخت نيفتاد و در قلعهء تسخير جز كودنى خون گرفته قدم ننهاد . پرسيدم جن چيست ؟ فرمود آنكه خداى فرموده مخلوقى از نظر مستور و آنكه مردم گويند جنگيران مشهور . پرسيدم خداى فرمود : ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ . چرا اينهمه دعا - مىكنند به اجابت نرسد ؟ گفت آنكه خداى را خواند دعايش مستجاب است و آنكه هواى نفس را خواند در وقت اجابت خواب است . از آن پير صافى ضمير سخنان بسيار دارم اين صفحه گنجايش آن همه را ندارد اينقدر به تيمن ذكر شد شايد ناظرى را سبب تنبيه شود . اين فقير از پانزده سالگى به خدمت ارباب حال مشتاق بودم مربيان ظاهرم تجارتپيشه و قشرىمنش بودند از مجالست با اهل فقرم ممانعت مىنمودند در اصفهان اغلب ايام به زيارت گوشهگيران كامل مقام مىرفتم تا جذبه به شدت رخ نمود پياده و بىزاد بعزم زيارت حضرت قطب الاوتاد جناب رحمت مآب حاجى ميرزا كوچك طاب ثراه بشيراز رفتم بقبول ارادتش مفتخر گشتم در خدمتش بكرمان رفتم در تمامى اوقات شبانهروز مراقب و مصاحب بودم بعد از رحلت آن جناب در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد از راه هندوستان به زيارت بيت إله مصمم شدم تفصيل آن سفر را از شكستن كشتى و غرق شدن به دريا و افتادن به جزيرهها و تنها ماندن در بيابانها و كوهها و مغازهها و رهائى از سباع و هوام و مردم درنده و گزندهتر از آنها اگر بخواهم بنويسم كتابها بايد و بلكه قلم از تحرير آن جمله عاجز آيد و در انظار مردم افسانهء سياحتگران نمايد . به اين جهت هركس شرح آن را خواست ابا كردم اينقدر هم زياد است كه مىنگارم .