محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
27
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
حسن او را همه دستى ز ارادت به دعاست * نى كه انديشه ز آسيب زوالش دارند غير مثلش كه در انديشه بود فرض محال * ممكنى نيست كه در حكم محالش دارند لب گشايد چو پى حل معما به سخن * اهل معنى عجب از حسن مقالش دارند ناصح از عقل مگو كاين شتر از مستى عشق * رفته زان كار كه در قيد عقالش دارند دل صفى بست به گيسوى تو چون اول عشق * يم سرگشتگى افزون ز مآلش دارند نكتهدانان ره من يكتنه دانند كه بست * زان به تاراج دل انديشه ز خالش دارند [ اى حسين ابن على از باطن پاكت مدد ] اى حسين ابن على از باطن پاكت مدد * وز دم عشاق و جان مست سلاكت مدد نيست قلب يار من آنسان كه بايد سوى من * بهر جذب قلب او از روح چالاكت مدد خاكسار كوى عشق تست جاى جن و انس * تا شود معشوق من خاك من از خاكت مدد عقلها حيران عشق تست و عقل يار من * تا شود حيران من از عقل و ادراكت مدد هر سرى را هست شورى بستهء فتراك تست * تا فتد شور منش در سر ز فتراكت مدد