محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
23
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
من از غمت نه ببيت الحزن نشستم و بس * چه يوسفان كه ز عشق رخت اسير چهند به آن اميد كه گيرند دامن تو به كف * نشسته بر سر راهت شهان چو خاك رهند ز جان سبوى خراباتيان كشند بدوش * ببوى وصل تو آنان كه يار خانقهند به غمزهء تو سپردم روان و دل به لبت * به خون اين دو گواهند و خويش بىگنهند مكن ملامتم ار ره به مقصدى نرسيد * كه دام راهروان آن دو طرهء سيهند صفاى عشق صفى از حريم ميكده جو * كه ساكنان درش نوربخش مهر و مهند [ هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود ] هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود * كه تا يك آدم بدهر صفىعليشه شود چرا نهبينى كه چون ميان كل بشر * يكى بدين وزن و سنگ عيان به ناگه شود ز سيصد و شصت شب شبى بود ليل قدر * يك از همه اختران در آسمان مه شود چه غم كه خلق مجاز ورا به نشناختند * كه چشم دنيا طلب ز ديدن اكمه شود هواى دنيا كجا بجا هلد معرفت * بسا كه عقل ز كى در اين ره ابله شود