محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
24
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
نه آدم است آنكه او ندارد از دل خبر * دل آن بود كز كدر چو خور منزه شود در آزمون خلقتى نبود به ز آگهى * دلى كه از آدم است ز آدم آگه شود هزار دل در صفا يكى نشد آينه * كه در وى از مردمى ظهور الله شود خمش كه در راه عشق زباندرازى خطاست * زبان معنى طلب ز گفت كوته شود [ در كوى تو يك لحظه اقامت نتوان كرد ] در كوى تو يكلحظه اقامت نتوان كرد * و انديشهء رفتن به سلامت نتوان كرد نسبت به مه آن طلعت نيكو نتوان داد * تشبيه بسرو آن قد و قامت نتوان كرد جز چشم ترا فتنهء جادو نتوان گفت * جز لعل تو برهان كرامت نتوان كرد موئى ز ميانت بتصور نتوان يافت * تعيين دهانت به علامت نتوان كرد آراست قد ار سرو به بالاى تو حرفيست * رفتار ترا تا به قيامت نتوان كرد شد خاك چو سر بر سر سوداى تو ديگر * ترك غم عشقت به ملامت نتوان كرد شد عمر صفى جمله بعصيان و اسف صرف * جبران وى الا به ندامت نتوان كرد